صفحه اول | فصلنامه هاي منتشر شده | معرفي نويسنده گان | درباره ما |

 فصل نامه شماره :

 
معرفي

 حسين فخري

در سال 1328 خورشيدي در غزني منولد شد. او تحصيل كرده دانشكده پليس است و از نوجواني به داستان نويسي روي آورده است. فخري از سال 1367 تا سال 1371 در سمت معاون دادستان كل و دادستان عمومي نيروهاي مسلح افغانستان كار كرده است.

آثار منتشر شده: ملاقات رد چاه آهو، اشك گلثوم، تلاش، گرگها و دهكده، مصيب كلنگان، شوكران در ساتگين سرخ، از عابران تا شهر سليمان و ...

 
 
مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

كد مطلب :  9              تعداد دفعات نمايش : 856                 

 

بيان نيست . خود موضوع بيان است . نويسنده ازواژه گان منفرد ، مجرد و بي حس در داستان متنفر است. در زبان حتي چند واژه بيطرف وجود ندارد تمامي واژه گان و تمامي اشکال با نيت تعين ميشود . اصل در کار نويسنده نزديک شدن به واقعيت است وهمين اصل نويسنده را به زبان واقعي يعني زبان روزمره و متعارف نزديک ميکند و پرداختن داستان که بخش اعظم گفت وگوهايش و حتي بخشي از توصيف مستقيم صحنه هايش با زبان عاميانه و روزانه سروکار داشته باشد چندان آسان نيست . رزاق مامون در بخش هاي گوناگون رمان عصر خودکشي به خواننده امکان ميدهد آنچه در رمان رخ ميدهد ، ببيندو لمس کند . به صحنه يي از گردهمايي راننده هاي لاري کاماز درحيرتان بنگريد: ((ظاهراً مجلس گرم راننده ها فرونپاشيد و در آميزي آوا هاي گوناگون همچنان ادامه داشت. - يک دعاي خير. - برادران خيرخود را بخواهيد. - نواب کل خود را قايم کن . - گپ چتي نزن...... خدا هرکس را مي بيند. - قهرنشو، مزاح کرد. - انشا الله در راه خير وخيريت است. نواب که از مستي افتاده بود ، با نگاههاي بدون اغماض کسي را مي پاليد و بي آن که مخاطبش شخص معيني باشد ، گفت: - درقصه اش نيستم. مرگ به دست خداست. - راست ميگويد بيجاره ....... عضو سازمان جوانان رياست است. ديگرچي! - هو .... نصرالدين تو هم شيرک شدي؟ - قهرنشو. چه عيب است که ادم عضو سازمان باشد. - هرکدام از ما و شما در يک جايي خود را سنجاق کرده ايم ...... فهميدي زياد دهانم را باز نکن.)) اين گفت و گوي راننده ها فضاي داستان را به خوبي القا مي کند . روابط آدمها و تحول و تنوع روحي انها را بازگو مي کند و به توصيف و گفتگوي درخشان " شوفران" داستان" چرا درياي طوفاني شد" صادق چوبک پهلو ميزند. همين طور گفت و گوي دريوران اسير با مجاهدين در صفحه هاي 183 تا 198 کتاب عصرخود کشي بسيار جالب و بديع اند. به اين صحنه و نثر توصيفي گيراي آن توجه کنيد: (( باد درکام دره چنگ ميانداخت و در بستر سنگستاني دامنه هاي کوهها با عصبانيت نعره مي کشيد و با سنگ پشته هايي فروخفته و بيرون آمده ازدل دريا گلاويز ميشد و پشتاره بي از کف سفيد و مست را بر فراز دريا به هوا ميخراند . او هياهوي باد پر نفس دره را نميتوانست بشنود اماوزش نيرومند ان را روي بسترملايم دريا به چشم ميديد.......)) ص 166 . توصيف زمان و مکان را خوب ارائه مي کند . صحنه را براي داستان سرا مي چيند . پسانتر گفت وگو ها را درصفحات بعدي بصورت طبيعي و به نحوي اميد بخش درداستان مي آورد . اما کار نويسنده در نگارش همه فصلها پيشرفت يکساني نداشته و بخشي از رمان را گفت و گو هاي دراز نفس، حکيمانه و جملات قصار مي آزارد. پاراگرافها طولاني هستند. جمله ها گاه به درازا مي کشند. گاه حاشيه هاي بسيار طولاني مي آيد. به اين توصيف بنگريد که با چه طنطنه يي بيان مي شود. (( مسلما روح او درگرو عادات ويژه يي بود و بي آنکه بداند سرچشمه آن درکجا بوده است به هر قيمتي حاضر بود به خاطر ارضاي خودش به امکانات غير قابل دتسرس چنگ بياندازد. با آن که خاطر خواه دوستان شايعه ساز و لافزن نبود، استعداد درخشاني در تصديق گفته هاي ديگران داشت. درعوض فقط به افکار خودش احترام ميگذاشت ونيروي بسيار زورمند و شگرفي غلبه مي کرد تا به دريافت هاي عقلي خودش بيشتر از حد معمول اعتماد کند . اين خاصيت با فشار باور نکردني در وي تحرک ايجاد مي کرد و دمي بعد به دامان اراده قهاري ميافتاد ومانند سرباز داوطلبي که به بهاي سرش به عرصه پيکار مي شتابد با هيجان بدون تخفيف آماده مي شد تا موانع سر راه خود را نا ديده بينگارد.....)) نثررمان دراين مواقع آراسته با زرق وبرقهاي ادبي و فضل فروشانه است يا آگنده از وصفهاي مجرد. اين آرايه ها ديگر کهنه شده اند . در پيشبرد داستان نقشي ندارند و نبايد درداستان جايي داشته باشد . خواننده چيز فهم از نويسنده انتظار دارد که اثرش مبتني بر ايجاز و فارغ از اطناب باشد . حتي اگر پيچيده هم باشد بايدفقط حاوي مطالب اساسي باشد. به اين گفت و گو بنگريد: (( وقتي به خود ميانديشيم ، آتش نهفته يي را در خود احساس مي کنيم که از لابلاي گفته ا و فرياد هاي انفجار ناکرده من روشنايي ميدهد و التهاب خاموشي را دراستخوانهايم جاري مي کند و چهره عجوزه ياس به سويم شکلک در مي آورد تا درد عصيان با القوه وميراثي مرا به ستوه بياورد. آخر چرا اين آتش قهار ، شخصيت عصبي مرا کار کشته تر و محافظه کار تر ساخته است و اما اينهمه عجايب دنياي جانگداز درون براي زنده ماندن است؟ پس زندگي دلقکي است که هر لحظه حق دارم مسخره اش کنم . برآن تف بياندازم واين همه درد سرها را يکسره از خود برانم . آيا انجام چنين کاري از ريباکوف که سالهاي سال به خدمت تحقير کننده گان روح خويش مشغول است متصور است؟ آه )) ص 428 داستان . درين بخش ، رمان عصر خود کشي از بازي با کلمات احساساتي و پر زرق وبرق آ سيب مي بيند . توصيف هاي شاعرانه ، نثر را آنسان متکلفي کند که قابليت داستاني خود را از دست مي دهد. اين بخشها از ايجاز که لازمه هر رمان خوبي است، کمتر بهره برده است. توصيفي از پي توصيف ديگرمي آيد. بي آن که حرکتي در کار باشد و يا رمان را به جلو ببرد. تفسيرگاه آنقدر گسترش مي يابد که داستان را تحت الشعاع قرارميدهد. دخالت نويسنده آزاردهنده ميشود و خواننده احساس خستگي مي کند. بهر صورت تذکر پاره يي از کاستيهاي زباني ازاهميت فراوان "عصرخودکشي" وشايان توجه بودن آن نمي کاهد و با همين شکل کنوني هم از پيشرفت بسيارکار آقاي مامون نمايندگي مي کند و ارزش هاي خودش را دارد. درداستان "خاکستر و خاک" عتيق رحيمي آنچه داستان را متمايز مي کند ، زيبايي و شيوايي و لطف شيوه داستانسرايي و نگرش سينمائي رحيمي است . نثر پرداخت شده و يکدست آن فضاي داستاني زنده يي پديد مي آورد و اضطراب و شور و اشتياق واندوه دستگير را به خواننده منتقل مي کند. نويسنده از اطناب و پرگويي ، اين بيماري مُسري اکثر نويسنده گان کشور ، دوري گزيده ، اثرش با تکرار ها ، بحث ها ونظريه پردازي ها حجيم نشده ، از پيچيدگي تصنعي آسيب نديده و تا حد زيادي طبيعي و واقعي و تر و تازه مي نمايد. عتيق رحيمي دانسته و فهميده ،اما به نحوه فشرده اقدام به تصوير سازي مي کند . تکنيک " سيلان ذهن" را با امساک و گزيده به کار ميبرد. درارائه و پرداخت اين اثر به سنت ادبي مدرن مديون است. راوي پيوسته از وضع و حال خود مي گويد (( دل مي تپد. دل ميرود. دل به ديدار مراد ميرود. ديدار مراد نزديک است. همين راه ترا به مراد مي رساند. قربان راه مي شوي. راهي که مراد بارها وبارها ازآن گذشته . دلت ميخواهد شاه مراد لاري را توقف دهدکه پايين شوي و پيشاني بزني به خاک ، به سنگ به خار هايي که روزي بوسه زده اند به پا هاي مراد . قربان قدم هايت مرا. )) نويسنده خرابيها ، مرگهاي آسان ، زخمي و عيبي شدن ها ، بي ارزشيها ، فقرورنج ، از هم گسيختگي ها و شرارت ها را با زبان ساده و گيرا که فضا و لحن داستاني دارند ، وصف مي کند . اما با وجود همه اين محاسن زباني ، گهگاهي توصيف ، لحن گزارشي و جغرافياگونه اختيار کرده است (ص 12) يا در توصيف محيط کارگري تنها به تذکر ظواهرمعدن (( صوف ، خانه هاي مکعب و سمنتي ، چهره هاي سياه ، کلاههاي آهنين)) بسنده شده است (ص 51 و 52) در جمع اشيا گاهي فعل مفردآمده وگاهي جمع و از شيوه واحدي سود نجسته است. دو سه جا توصيف دقيق نيست بطورمثال نگارش اين جمله (( پستانهاي سفيدش روي قفس سينه اش آرام آرام ميرقصيد)) که مرد روستايي کشور ما در مورد عروسش حتي


1

2

3

4

5

6

 :صفحه

 ) نظرات شما:

 
 نام
 email
 سايت
 
 نام و آدرس پستي شما محفوظ است.

 تدين عقلي
 

 مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

 انديشه هاي نا ارسطويي ناصر خسرو
 

 از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 ملازمه روشنفكري و دين داري
 

 مروري بر تحولات ادبي در افغانستان
 خمسه اوليه
 مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

 دستي در واقعيت و سري در رويا
 روايتي ديگر از روايت آيينه
 

 چپ دست ها
 

 

 Powered and Designed by Iranwebs.com