صفحه اول | فصلنامه هاي منتشر شده | معرفي نويسنده گان | درباره ما |

 فصل نامه شماره :

 
معرفي

 حسين فخري

در سال 1328 خورشيدي در غزني منولد شد. او تحصيل كرده دانشكده پليس است و از نوجواني به داستان نويسي روي آورده است. فخري از سال 1367 تا سال 1371 در سمت معاون دادستان كل و دادستان عمومي نيروهاي مسلح افغانستان كار كرده است.

آثار منتشر شده: ملاقات رد چاه آهو، اشك گلثوم، تلاش، گرگها و دهكده، مصيب كلنگان، شوكران در ساتگين سرخ، از عابران تا شهر سليمان و ...

 
 
مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

كد مطلب :  9              تعداد دفعات نمايش : 861                 

 

رنگ ديد، همه جا را پر شکوفه يافت، عطرخاک هاي باران خورده ، شوق مرموزي در دلش بيدار ميکرد. نمي دانست چه ميخواهد. اضطرب و نا ارام بود. همهمه يي دلش راتکان ميداد و هيجان لذت باري تنش را فرامي گرفت. ميخواست کار کند اما نميدانست چه کاري.....)) زبان در بوي خاکهاي باران خورده به زبان هر روزه و متعارف و نرم وانعطاف پذ ير نزديکي مي کند . غالب داستانها از روايتگري ميکاهند و با تاثير پذيري از روانشناسي و علوم ، به ترکيبي از گفتار ومکالمه ، صحنه پرد ازي ، شرح مکان و دکور ، حرکت ها وشيوه هاي بيان ، لهجه ها و تلفظ ها ، تبديل ميشوند . در غالب اين داستان ها هر حادثه استوار به بينش يکي از شخصيت ها نوشته شده است. ما هرگز حقيقت را در مورداحمد نميدانيم مگر از چشم محمود خواننده چيزي جزآگاهي محمود نمي شناسد. ما با چشم آدم داستاني مي بينيم . با گوش او مي شنويم .تجربه يي که او ازسر مي گذراند مياندوزيم . شيوه "من" ذهني را که نويسنده با مهارت به کار مي بندد مجذوب مان مي کند . سبک مرادي درغاللب داستان هاي کتاب اخيرش"رفته ها برنمي گردند" ازحيث سادگي و رواني جلب نظرمي کند. به اين اثر تازه اش بنگريد: (( بويي به مشام ميرسد . بويي به مشام ميرسد که او را به ياد مارمياندازد. احساس مي کند که در دور و پيشش مارهايي در گشت و گذارهستند . به گل ها و سبزه نگاه مي کند . گلها مار ميشوند . مارها به هرسو ميخزند، سوي او خيز مي زنند . بعد صداي قهقهه خنده مرد همسايه را مي شنود. صداي قهقهه دوامدار مرد همسايه اش که هميشه عينک سياه مي پوشد ، در گوشهايش طنين مي افگند . چرا؟ نميداند. هيچ نميداند که چرا به چنين دردي، به چنين جنوني مبتلا شده است؟ نميداند)) «گلهايي که مار ميشدند.» وقتي اين آثار را ميخوانيم ممکن است تصور کنيم که هنر اين قصه ها براي همه قابل فهم است ولي طرد زيب و زيور لزوماً دليل عدم قابليت نيست و در هنر راهي دشوار تر ازسادگي وجود ندارد. قدير حبيب در داستان کوتاه ، زمين تصاوير گويا و زيبايي دارد. (( از پشت شيشه به باغهاي انگورش نگريست که چون گنجي در زير مخمل سياه شب تا دور دستها امتداد يافته بود. چشمان تيز بين خيالش با پيچ و تاب تاک گره خورده و به نظرش رسيد که از خوشه هاي بالغ تاک ها دانه هاي مرواريد و ياقوت سربرکشيده اند. تازه مي فهميد که چه گنجي بزرگي را از دست داده است. به نظرش ميرسيد که همه ياد هاي شاد زندگي از فضاي آرام خانه اش به سرزمين هاي دور عزم سفر بي بازگشت دارند. فضاي خاطرش مثل آسمان بهاري گرفته بود و دلش ميخواست به اواز بلند گريه کند اما از زن هاي خانه مي شرميد. آه سردي از ميان لب هاي خشکيده اش بيرون شد و شيشه ارسي را غبارآلود کرد.......)) تصاوير درخشاني که غم گرانبار ودلتنگي هاي ملک کمال الدن را بخوبي بازگوميکند. گفت وگوهاي زنده و جاندار داستان خلق وخو و موقعيت هاي طبقاتي و اجتماعي آدم ها را بخوبي مي نماياند و به کرکتر سازي مؤفق است . دراين داستان حنيف گپ ميزند. گل محمد گپ ميزند. ملک کمال الدين گپ ميزند. وقت بيداري ، وقت خواب ، وقع حمله همواره گپ ميزند. حتي زمانيکه که گوش ميدهند و يا گوش نميدهند و به کاري مشغول اند يا استراحت کرده اند بگونه مداوم به شکلي گپ ميزنند . گفت و گو دارند چون گپ زدن طبيعت شان است. از روي اراده گاهي گپ نمي زنند . انسان از روي طبيعت خود گپ ميزند. ميگويند انسان از گياه وجانور متمايزاست. زيرا که ميتواند گپ بزند وصحبت کند . اين حکم فقط به اين معني نيست که آدمي همراه با توانايي هاي ديگرش توانايي گپ زدن هم دارد. اين حکم بدين معني است که فقط گپ زدن انسان را قادر ميسازد که انسان باشد و اين داستان بيشتر منش مکالمه گو دارد. در داستان چنين کنند بزرگان توصيف کمتراست و گفتار گو اهميت يافته است و اين گفت و گو در پيشبرد حوادث داستان و ايجاد فضا و موقعيت هاي رواني و توصيف کرکتر ها نقش اصلي و عمده را به عهده گرفته است و نويسنده داستان هاي خانه نورعلي، چوچه هاي مرغابي، آواز خوان و غيره را با جمله هاي کوتاه بيان مي کند. اين واژه ها و نيز ريتم کلي هر صحنه به دقت دستچين شده اند . نويسنده به ارزش کلمات اشناست . حتي ميتوان گفت که متخصص واژه است و هر واژه را با تمامي ارزش آن بکار مي گيرد. زبان بسيار روان ، استوار و يک دست است . انگار به يک نفس آنرا نوشته باشد و اجزاي داستانش چنان با يکديگر بافت زده شده اند که اگر بخواهي يک پيچ و مهره و خشت آن را از جايش عوض کني، تمام ساختمان از شکل مي افتد و به هم مي ريزد و همين امر به کارش کيفيت زيادي مي بخشد و از او نويسنده صاحب سليقه واهل فن ميسازد . اما در داستان هاي برادر قرآني و کاوه کوچک و قتي به سياست بازي رو مي آورد به صميميت گفت وگو ها آسيب ميرساند. زبان آوار شب آذرخش در مجموع شفاف و سالم و محکم است . تفسيرها و تعبيرهاي مختلف را برنميتابد و پيچيدگي ساختاري آن خواننده را به تفکر و تکاپو وانميدارد. درونمايه اين داستان بيشترينه متکي است به آنچه درعرصه جامعه به وقوع پيوسته است . سير فروريختن است از ويراني خانه ها تا ويراني شهر و ارزشها . بحراني که هر لحظه گسترش مي يابد تا دنياي سرشار از فاجعه و دلهره ها وخشونت ، تنهائي و مرگ بيافريند و نشان بدهد که بار اصلي جنگ بردوش مردم است. بخش هاي آيت پختن شيخ مفتاح و سرقت خانه اش توسط مريدان (ص 44 و 99) گفت و شنود رئيس عبدالقدوس (ص 45 و 46) و مراسم هفت سين نوروزي خانواده ناصر (ص51 و 52) قطعه بازي ناصر و ماما و منيژه (ص 55) گفت و گوي بزرگان با ملا امام ( ص 70 و 71) تصاحب بايسکل ناصر (ص 74 و 75) و توصيف هاي مکروريان جنگ زنده (ص 104 تا 110) را ميتوان از بخش هاي خوب اين رمان دانست . دراين بخش ها ريتم داستان سرعت مي گيرد. جمله ها کوتاهتر وموجزتر ميگردند و بي اندازه گوياتر. اين جمله هاي کوتاه صحنه را زنده تر ارائه ميدهند. درمصيبت نامه هابيل سرور آذرخش ميکوشد به فصاحت رو آورد و توجه بيش از حد به فنون ادبي و مسايل ذهني در چند جا نرمش و انعطاف نثر داستان ها را تحت الشعاع قرار ميدهد. درداستان وقتيکه چراغ ها روشن مي شوند ، و بن بست، دخالت نويسنده در توصيف بعضي از صحنه ها و ارائه آن به شيوه غيرداستاني از هنري بودن آنها ميکاهد (ص 43) پاره يي از توصيف ها غير داستاني و گزارش گونه است ((شامها پيهم ميگذشتند. ديگر روسها رفته بودند. ايادي و عمال و نوکرو چاکرروسها هم نمانده بودند اما آنچه که بجا بود خون ريختن بود. مرتضي و يارانش هنوز با اسلحه وداع نکرده بودند اما ديگر از خون ريختن خسته شده بود.....)) (ص92) . درداستان " مارها تشنه اند" زبان داستان کمترقادرست که فضاي پر رمز و راز اعصار کهن وحوادث زمانه را پيوند زند و لحن پر صلابت اسطوره يي را به نمايش بگذارد . زبان داستان هاي مصيبت نامه هابيل هر چند در بيشترينه بخش ها با نشر شسته وروفته و محکم و استوار نوشته شده است و آذرخش دراين عرصه سختگير و منزه طلب است اما هنوز زبان به گستردگي و انعطافي که درانجام هر کاري بتواند راحت عمل کند، نياز دارد. نثرداستان " جستجو" از صبور الله سياهسنگ گرم و آهنگ دار و درعين حال ساده و بي تکلف است و حتي به چشم نمي آيد: (( راوي از بابه مسجدي پرسيد: امروز چند مرده آوردين؟ بابه گفت: دو تا از پيش بود. دوتارام دينه روز از شفاخانه علي آباد آوردند. باز پرسيدم : اي مرده هاي علي آباد مثل سابق همو بيکسا و بي وارثاس؟ بابه مسجد خنده مسخره آميزي کرد و گفت که : خي چه دگه؟ غير از او ما دگه قسم مرده را آورده ميتانيم؟ مردم مي مانند که مرده شان تکه و پاش روي ميز پيش خلق خدا بيندازي؟ استاد هاي ما آمدند. بابه مسجدي گفت : سرمرده هاي تازه بري که کار شان آسانترس. گوشت هاي شان هنوز نشاريده . هله امتيان تان شروع ميشه )) نويسنده از لهجه عاميانه مردم به نحو قابل قبولي استفاده مي کند . کلمات و جملات را طول و تفصيل زياد نمي دهد و نمي شکند تا خواننده در خواندن و فهميدن شان با دشواري مواجه گردد با تکيه کلامها و ضرب المثل ها ي مردمان غزني آشنائي نزديک دارد . از فضل فروشي و آوردن کلمات مطنطن وجملات شاعرانه و مبهم که اين سالها رواج شده پرهيزميکند . جملات کوتاه و گويا اند . دستور زبان رعايت ميشود و تمام داستان نظامي است استوار به منطق مکالمه . زبان در داستان ابزار


1

2

3

4

5

6

 :صفحه

 ) نظرات شما:

 
 نام
 email
 سايت
 
 نام و آدرس پستي شما محفوظ است.

 تدين عقلي
 

 مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

 انديشه هاي نا ارسطويي ناصر خسرو
 

 از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 ملازمه روشنفكري و دين داري
 

 مروري بر تحولات ادبي در افغانستان
 خمسه اوليه
 مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

 دستي در واقعيت و سري در رويا
 روايتي ديگر از روايت آيينه
 

 چپ دست ها
 

 

 Powered and Designed by Iranwebs.com