ولي آن چه را که در جامعه افغانستان مي خواهم بگويم اين است که روشنفکر چه معتقد باشد چه نباشد لااقل بايد دين را بشناسد نه اين که در مورد اسلام از روي کتابهابي که مثلا لنين نوشته، يا استالين نوشته و يا حتي مارکس نوشته قضاوت کند.
حقيقي : رسيديم به مساله افغانستان و روشنفکري . هرچند که اين يک بحث بسيار جداگانه مي تواند باشد ولي من فکر مي کنم به شکل عام مي توان نکاتي را مطرح کرد. شما پيشتر اشاره کرديد که در افغانستان چيزي به نام روشنفکر وجود ندارد، در آغاز مي خواستم بدانم که چرا به چنين نتيجه اي رسيده ايد؟
اخگر: ما در افغانستان يک مشکل اساسي داريم و آن اين است که آن چه را که ما به نام روشنفکر در افغانستان مي شناسيم وارث انحرافات و بدآموزي هايي بوده که متاسفانه در تاريخ ما يک تعداد به نام روشنفکر مرتکب شده اند.
من منکر شخصيتهاي معدودي نيستم که در تاريخ ما بوده اند. شخصيت هاي مثل مرحوم غبار و محمودي يا نظاير اين ها. ولي اينها اشخاصي بودند که مي شود عنوان روشنفکر را به آنان اطلاق کرد ولي وقتي در کل از يک جريان حرف مي زنيم من منکرش هستم. هرگز در افغانستان جنبش روشنفکري نتوانست تداوم منطقي و طبيعي خود را داشته باشد.
به اطلاع شما برسانم که من يک نوشته دارم زير عنوان "ستاره هاي بي دنباله" که کوشش کردم جنبش روشنفکري و تحولات آن را دريابم. از ويژگي هايي که من در اين نوشته براي جنبش روشنفکري افغانستان ذکر کرده ام اين است که جنبش روشنفکري در افغانستان داراي يک گسستگي بوده به خاطر حاکميت استبداد.
معمولا توافق اين است که آغاز جنبش روشنفکري را از سيد جمال الدين مي گيرند و من هم عجالتا اين را قبول مي کنم . ولي شما ببينيد بين سيد جمال و مشروطه خواهان اول و بين مشروطه خواهان اول و مشروطه خواهان دوم، بين مشروطه خواهان دوم عمدتا پس از سقوط امير امان الله، تا حوالي سال 1327 و 1328 خورشيدي، يک گسستگي وجود دارد، بعد در ده سال صدارت داوود خان اين گسستگي هست تا اين که در سال هاي 1342 هجري خورشيدي اين مقوله دوباره مطرح مي شود بعد در 1352 هجري خورشيدي دوباره قطع مي شود و سپس کودتاي ? ثور مسير ديگري را در برابر جنبش روشنفکري قرار مي دهد.
و به اين شکل روشنفکر مجال اين را که عمر طبيعي خود را طي کند، ندارد بنابراين درهر دوره قطع مي شود و بايد از نو و از صفر کار را آغاز کند بدون آنکه از ميراث گذشتگان به نحو احسن بتواند سود ببرد.
به هرحال جدا از اين که از طرف مقابل مثل هميشه سوء نيت در کار است که هر حرکتي را که داعيه پيشروي دارد با چماق تکفير بکوبد، بدبختانه در سرنوشت روشنفکران به ويژه حزب دموکراتيک خلق افغانستان در يک مقطع زير اين عنوان عمل کرد حرفهاي زيادي وجود دارد، مثل ضديت شان با دين، علم کردن ماترياليسم و ديگر مسايل.
ولي اعتقاد من اساسا اين است که روشنفکري با دين ملازمه ندارد، کسي که روشنفکر بود دين او هم روشنفکرانه است و قرائتي که از دين مي تواند داشته باشد اين قرائت هم روشنفکرانه است، ولي همچنين مي تواند دين هم نداشته باشد ولي روشنفکر باشد.
در دنيا کسان زيادي بودند که اعتقادات ديني نداشتند ولي روشنفکر بودند. روشنفکر مي تواند ديندار باشد و هم روشنفکر باشد و الزاما دين داشتن روشنفکري او را نقض نمي کند با اضافه اين که ما از دين چه تلقي داريم اگر تعريف ما از دين تعريف طالباني باشد و تعريف بنياد گرايانه باشد و دين را به عنوان يک ساختار منجمد نا پوياي مرده فکر کنيم، طبيعي است که با روشنفکري در تعارض است ولي از سوي ديگر اگر روشنفکر هم اين تعريف از دين راداشته باشد در آن صورت او هم روشنفکر نيست، بلکه بايد روشنفکر تلقي يا تعريفي که از دين دارد دين را به عنوان يک شريعت پويا، پاسخگو به نياز هر زمان بشناسد.
در قران يک سوره داريم به نام والعصر و اميدوارم که تمام کساني که مدعي دين داري اند و خود را دعوت گر مي دانند اين سوره را يک بار ديگر بخوانند.