اين کاملاً درست است که جامعهء فرهنگي ما به جامعهء رنگين نامه هاي آن چناني جامه بدل ميکند و اين هم درست است که اين جامعهء رنگين نامه يي روزتا روز بر وسعت جغرافياي خويش مي افزايد واما اين درست نيست که چنان بينديشيم که اين روند رنگين نامه يي همواره جاري و ساري خواهد بود. و هيچ گونه مانع و عايقي جلو گرداننده گان چرخ اين روند را سد نخواهد بست و جامعهء فرهنگي ما محتوايي مشحون از ابتذال خواهد بود.
ما اينک "روايت آيينه" را در پيش رو داريم و در همين لحظه که من اين اسطور را در پيرامون چندي و چوني آن مي نويسم ، "آب و دانهء" خالد نويسا به دستم رسيده که اين ها بشارت هايي ميتوانند بود درجهت معارضه با آن ابتذال هاي رنگين نامه يي و اشارت هايي به اين واقعيت که ابتذال و انحطاط پيوسته يکه تاز و بلا منازعه نمي تواند بود.
و اما دوالپاي پوسيده گي و انحطاط و ابتذال و تزلزل و تباهي که ديگر بر ارکان جامعهء ما بالمعول و برارکان جامعهء فرهنگي ما بالاخص تار تنيده است، پديدهء بي پيامدي نيست که روشنفكر و قلم به دست آگاه آن را خرد و خوار انگارد.
روشنفگر و قلم به دست ما بايد اين را بداند که امروز دستاني مرئي و نا مرئي براي او حوضچه هايي از شراب و شهوت و سکس و سکر تهيه ديده اند تا او ، تا قلم به دست و روشنفکر ما هويت خويش را در موج هاي رنگين کماني اين حوضچه هاي اغوا کننده به دست فراموشي بسپارد و غلط انداز چنان پندارد که ........ پاکباز زمانه او است.
ازمن که برايم تاريخ تقلبي ساخته اند، تا تنها بتوانم در سايهء طنطنهء تصنعي آن خود فريبانه فخر بفروشيم، از من که جفرافيايم را مثله کرده اند، از من که موجودي ساخته اند تا با نيل به عروج شعور بشري و اشراف برارزشهاي ابدي بيگانه گردم، از من که عروسکي ساخته اند، تا جهان را از پشت مردمک هاي شيشه يي گاه مست و گاه سيه مست بنگرم، و بالاخره از من که زبانم را در پيش ديده گاه وحشتزده ام شقه شقه مي کنند و آن گاه و قيحانه مرا بدان واميدارند تا اين زبان را فراموش کنم و آن چه آنان در دهانم مي گذارند طوطي وارتکرار کنم ... روشنفکر و قلم به دست روزگار ما بايد اين همه را بداند، او بايد بداند که امروز براي ما يک چنين دامي گسترده اند و ما پاورچين پاورچين مي رويم و خود را در حلقه هاي اين دام هاي مرئي و نامرئي، آگاهانه اسيرمي سازيم.
فرايند يک چنين اشارتي همان به حاشيه رانده شدن فرهنگ و فرهنگي و قلم به دست و قلمزن است که اينک ما شاهد و نظاره گرآن استيم. و اما مگراين نظاره گري و بي تفاوتي فاتحهء ما را به قرائت نخواهد نشست؟
روشنفکر و قلم به دست ما بايد اين را بداند که عصرما عصر حد زدن و دست بريدن و پا بريدن و عصر حلق آويزکردن و گردن زدن است . عصر ابتذال گسترده، عصر مسخ شعور بشري، عصر انحطاط شرافت انساني و سقوط عزت نفس و عرضهء آدمي است.
درچنين وضعيتي اگر من نميتوانم چونان چه گوارا مسلسل بردوش و کوه و جنگل بزنم، حداقل مي توانم باسنگ صبور خويش بيگانه نه باشم، با قلم خويش ، وسيله يي که اگر خواسته باشم و وجدان خويش را در معرض بيع و شرأ نگذاشته باشم، کمتر از مسلسل چه گوارا نخواهد بود.
و عزيزالله نهفته در بحبوحهء اين آشفته بازار فرهنگي و سياسي – دراوج التقاي رگ و حنجر- به سنگ صبور خويش پناه مي برد، به قلم خويش، تا با خطي درست در برابر ابتذال و مسخ شعوربشري بنويسد:نه!
"روايت آيينه" آن "نهء پرخاشگرانه" است. اين اثر رمان کوتاهي است درهشتاد و هشت صفحه که ميخواهم طي اين مقال مختصر به فراز و فرود آن بپردازم:
نهفته دراين اثر يک داستان نويس حرفه يي نيست – بگذريم ازاينکه ما داستان نويس حرفه يي داريم يا نداريم – او درپي آن نيست تا چهار چوبهء توطئه و طرح از پيش آماده شده يي داشته باشد تا اشخاص داستان با جدال ها و کشمکش ها و مناقشات و مناسبات شان بر يکديگر تاثيربگذارند و داستان را به سوي اوجي معين هدايت کنند.
نويسنده دراين اثر بيشتربا روان آدم ها سروکاردارد تا با عينيت ومتعلقات آن، او درپي آن است تا دنياي روان پريشان و بيمار شخصيت هاي اثرش را در لباس واژه گان بيروني بسازد و عينيت بخشد.
"شاه" شخصيت مرکزي "روايت آيينه" يک بيمار روحي است . او پيوسته در مرز هيجان انگيز خواب و بيداري سير مي کند. دنياي ذهني او دنياي عجيبي است . دنيايي که از خواب هاي گذشته و بيداري هاي گذشته اش، ازخواب هاي کنوني و بيداري هاي کنوني اش مايه مي گيرد.
اويک مهاجراست ، يک مهاجر شرقي درسرزمين اروپايي که به جرم سياه بودن موي و گندمي بودن رنگ پوستش تا دروني ترين مرز هاي انزوا به عقب رانده شده است. پس او اين خواب هاي آزار دهنده واين بيداري هاي آزار دهنده تر از خواب هاي دور و نزديکش را با چه کسي در ميان بگذارد؟ "شاه" همکلامي ندارد، سنگ صبوراو آيينه است، هر خوابي را که مي بيند، هرکابوسي را که درخواب و بيداري، زندگي او را با سرآسيمه گي در مي آميزد، مي رود و با آيينه در ميان ميگذارد، زيرا از کودکي شنيده است که اگر کسي خوابش را با آيينه بگويد، تعبيرخوشي خواهد داشت.
"روايت آيينه" به يک تعبير روايت زندگي از دست رفتهء ما است، سوگنامه يي است برخرابه اي مداين رويا هاي مان: به عقب نگاه مي کنيم گذشته هاي دور و دورتر هر زاويه يي که به آن نظرکني در مقايسه با امروز ما پذيرفتني تر و انساني تر بوده است. ارزش هاي زنده بودند که مي شد بدان ها دلبسته گي داشت: عشق،اميد، عياري، جوانمردي، و صد تا مقولهء ديگر ازاين سنخ و سياق درآن روزگار، همه گي شباهت دارند به عشق نورس و رويايي "شاه" که به دختران دو قلوداشته است، "شاه" با پرداختن به آن خاطرات زنده است، زيرا امروز از آن عشق رويايي جز ابتذال، لجن وتهوع چيزي به جا نمانده است. "نازي" و "نازو" که روزي مظهر زيبايي و عشق و عاطفه بودند ، اينکه به تصويرمخوفي از دلهره، ايدز و فحشا و مرگ جامعه بدل کرده اند، که اين همه بي شباهت و تنديس وحشتناک زندگي امروز ما نميتوان بود.
"شاه" که از سرزمين مالوف خويش اسير غربت و آواره گي شده، چه کاري از او ساخته است جز آن که به ديارخواب – بيداري سفر کند و خاطرات اين سفر ابهام آلود را به آيينه روايت کند؟ - زيرا همزبان ديگري ندارد تا به کابوسهاي شبانه و هذيان هاي روزانهء او گوش فرادهد- و آن گاه که از آيينه هم خسته شد با مشت بکوبد برصورت آيينه ، ريزه هاي آن را زيرپاکند و ازجرق جرق آن طمانيت خاطري به هم رساند.
من فکر مي کنم ، حوادث فاجعه بار چند دهه اخير با چنان حجم گسترده يي به ذره ذرهء ضمير نا به خود شاعران و نويسندگان ما رسوب کرده است که همين مجال بروز مي يابند ازجهان نا به خود، به خود آگاه آنان نفوذ مي کنند و تصاوير دردناک و شگفتي برانگيزي مي آفرينند.
"روايت آيينه" مهر درشتي از حوادث خونين و خوفناک آن سالها را به جبين دارد: جنگ، وحشت، آواره گي ، دست بريدن و شلاق زدن و تحقير واهانت و حوادث خونبار مشابه، هرکدام به جاي خود در تکوين داستان "روايت آيينه" نقش سازنده يي دارند، شايد هم نقش کليدي و اساسي . چنانچه نويسنده از "نازي" و "نازو" که شخصيت هاي مستقل و مجزايي استند، شخصيت واحد و يگانه يي مي پردازد، تا آن حد که تشخيص شان از هم ديگر حتا براي شخصيت مرکزي داستان نيز ممکن ميسر نيست. اين هويت واحد بخشيدن براي دو موجود مستقل داستاني درواقع تعميم بخشيدن سرنوشتي محتوم است از ميراث جنگ و مصيبت براي تمام نازي ها و نازو ها که نمي توانند ازچنگ آن سرنوشت محتوم تحميلي فراراختيارکنند.