کرد که چند ماهي اين جا خواهد بود. تا آخر خواب بالاحصار کابل رامي ديد؛ ولي هرگز به آن جا برنگشت. ما هم حال منتظر رفتن به بالاحصار هستيم!».
اگر عبدالقادر به کابل نيامده باشد، دراين صورت مي توان گفت که اثرش شگفتي انگيز است، زيرا دراين داستان، تصويرهاي دقيق و ظريفي، از وضعيت پايتخت کشور و چگونگي زنده گي در آن روزگار ، به دست مي دهد، زباني هم که به کار مي برد، زبان ويژ? مردم کابل است. اصلاً به نظر نمي رسد که عبدالقادرخان کابل را هيچ نديده بود، چه هنگامي که سردار محمد ايوب خان به ايران پناه برد، با يقين مي توان گفت که خانواده اش نيزهمراه او بود. دراين زمان، عبدالقادر فقط دوسال عمر داشت.
دراين داستان، در گفتگو ها ، زبان گفتاري کابل به کار رفته است، «مادر گل رخ جان شما جور استين؟ مستوفي صاحب که جور بود؟ همراه شما چه حال داره؟ باز که گفتگو از خاطر همو کنيزک باجوري در گرفته نداره؟ الهي او روز چپه و سرنگون مي شد که اي کنيز آتش پرچه ره مي خريدي! الهي مستوفي به کنيز بشرمه و کنيز به مستوفي. ريش مستوفي به تخته شوه و به سر سينيش بتکه!»
با اين همه، درمواردي ، واژه هاي ويژ? ايران را نيز مي يابيم که شايد يادگار اقامت شش سال? عبدالقادر در آن کشور باشد :«پاري از شب گذشته، بي بي خوري جان به استراحت تمام توي صندلي نشسته مشغول صحبت بود.»
"تصويرعبرت" از يک رهگذر ديگر نيز اهميت بسيار مي تواند داشت و آن اين که آدم مرکزي اين داستان ، يک زن است و تمام رويدادها، درواقع، بر گرد همين – "بي بي خوري جان" – مي چرخند. اين "بي بي خوري جان" يک آدم نمونه (Type) است. به سخن ديگر، عبداقادر خان توانسته است يک آدم داستاني نمونه بيافريند.
دراين داستان، گذشته از آدم آفريني، کاربرد زبان، حادثه پردازي و ايجاد فضاء نيز در خور توجه مي تواند بود. روي همرفته، مي شودگفت که "تصوير عبرت يا بي بي خوري جان" نخستين اثر داستاني ماست که اشرافيت پايتخت را سخت به باد تمسخر و استهزا مي گيرد – اشرافيتي که نويسنده خود با آن پيوند دارد.
درهمين حال، به باور من ، اين اثر را همچون نخستين داستان طنز آميز دري درافغانستان ، نيز به شمار مي توان آورد.
(3) "نداي طلب? معارف" نوشته يي است از غلام محي الدين انيس. اين اثر، درسال 1302 هجري خورشيدي ، درشهر هرات به چاپ رسيد، نام کامل اين داستانواره " نداي طلب? معارف يا حقوق ملت" است.
شاد روان سيد محمد قاسم رشتيا ، در يک نام? شان به اين جانب، نوشته اند که پدرمحي الدن انيس، در دوره پادشاهي امير حبيب الله خان ، به حيث طالب العلم به مصر رفت. درآن کشور ماندگار شد و درهمان جا درگذشت.
رشتيا مي گويد که محي الدين انيس و برادرش خالد، در عصر اماني، درسال 1300 هجري خورشيدي به افغانستان برگشتند. مدتي در هرات به سر بردند و سپس به کابل آمدند. خالد درجواني درگذشت. محي الدين انيس ، به تشويق علامه صلاح الدين سلجوقي – که درآن هنگام در دارالتحرير شاهي کار مي کرد – به انتشار جريد? انيس دست يازيد. اين جريده، درفضاي نسبتاً باز دور? اماني ، از نفوذ و شهرت بسيار برخوردار شد. چنان که اولياي امور از مطالب انتقادي آن مي ترسيدند.
بنابرگفت? شاد روان دکتورعلي رضوي، محي الدين انيس در شهر هرات، مدتي در مسجد سعديه، که روزگاري محل درس علامه سعد الدين تفتازاني بود - به دانشجويان هرات ادبيات عرب را تدريس مي کرد. درهمين حال، خودش از اديبان آن شهر – به ويژه سرورجويا - زبان و ادبيات دري را فرا مي گرفت.
"نداي طلبه معارف" حاصل روزگار اقامت محي الدين انيس در شهر هرات است. انيس خوداين اثرش را "رومان علمي" خوانده و آن را به شجاع الدوله – رئيس تنظيمي? هرات – اهداء کرده است.اين داستانواره، ظاهراً سه بخش ، يا به گفت? خود انيس سه جزء ، داشته است. اما ، تنها يک بخش آن در 191 صفحه به چاپ رسيده است. من دربار? دو بخش ديگر اين اثر چيزي نمي دانم. شايد هم هرگز نوشته يا چاپ نشده باشند.
"نداي طلبه معارف" ، درواقع ، يک اثر آموزشي است. انيس خواسته است که دراين داستانواره، خواننده گانش را با مقوله هاي مدرني چون جامعه، حکومت، قانون، حقوق مدني، انتخابات، شوراي ملي و مانند اينها ، آشنا سازد و کارکرد هاي يک نظام دموکراتيک را نشان بدهد.
به باور من، شايد بتوان گفت که اين اثر انيس، نخستين تلاش نسبتاً دقيق ، درشرح و بيان مقوله هاي هم پيوند با دموکراسي و نو گرايي و نو جويي (Modernism) درافغانستان به شمار مي تواند رفت.
و بازهم به عقيد? من ،انيس در نگارش اين اثر ، همان شيوه يي را به کار گرفته است که درکتاب "اميل" اثر ژان ژاک روسو ديده مي شود. و شايد هم نظري داشته بوده است به " کتاب احمد يا سفين? طالبي" نوشت? عبدالرحيم طالبوف . انيس – به گمان اغلب – ترجم? عربي "اميل" را در مصر ديده بود و نيز – احتمالاً – با کتاب طالبوف که در حدود بيست و هشت سال پيش از برگشت انيس به کشور، در چاپخانه اختر استانبول چاپ شده بود، آشنايي داشت.
"نداي طلب? معارف" نسبت به " جهاد اکبر" و "تصوير عبرت" از ويژه گي هاي کمتر داستاني برخوردار است و بخش هاي بزرگ آن ، به شکل گفتگو هاي نمايشنامه يي نوشته شده است. چنان که اين داستانواره را با آساني مي شود روي صحنه آورد.
زبان "نداي طلب? معارف" زباني است علمي و بسيار عربي زده :
مولوي اسمعيل – مقصد تان از قوانين، همين نظام نامه هاست که افراد حکومت و ظايف خود را به قرار احکام آن تعميل مي کنند؟
احمد – بلي ، همين است قانون که آن عبارت از مجموع احکامي [است] که کل مردم نزد آن به درج? تساوي است. غرض وحيد از وضعش، سعادت و رفاهيت عموم و صاحب سلطان ذي نفوذ است...
درمجموع ، مي شود گفت که محي الدين انيس هنگام نوشتن اين اثر ، بيشترهواي آموزش سياسي، اجتماعي را در سرداشته است تا نگارش يک داستان را.
تا آن جا که من آگاهي دارم، پس از محمود طرزي ، محي الدين انيس دومين خامه زني است که در افغانستان در باب داستان و ادبيات داستاني سخن گفته و به دفاع از اين ادبيات برخاسته است. او درمورد ارزش ادبيات داستاني مي نويسد: «شايد کوتاه ترين تعبيري که اهمين قصه را در ادبيات امروز نشان بدهد، اين باشد که بگوييم به همان اندازه که علم بي پايان نفسيات يا علم النفس ، ما را از کوايف روحي انسان آگاه کرد، به همان اندازه ، قصه ما را از روحيات افراد و جامعه ها مطلع مي گرداند.»
(4) " مکالمات روحاني در خصوص حيات حقيقي يا ارتقاي ملي" به دست سلطان محمد، فرزند بهادرخان لوگري ، درهندوستان نوشته شد و درسال 1304 هجري خورشيدي ، درجريد? "امان افغان" درکابل به نشر رسيد.
من اين اثر را که ازلحاظ طويل بودن و غريب بودن نامش ، در ادبيات معاصر ما شايد بي نظير باشد، نديده ام، اما درجايي خوانده ام که نويسند? آن گاه گاهي از شيو? يادداشت نگاري روزانه کار گرفته است. او نتوانسته است خودش را از بند روش هاي سنتي رها سازد. از اين رو، نه تنها واژه هاي نا مأنوس تازي را فراوان به کار مي گيرد، بل، نثرش گاه گاهي حتا به اسلوب گلستان سعدي گرايش مي يابد و به سوي گونه يي از وزن و سجع مي رود.
من خود اين سلطان محمد را هم نمي شناسم ، ولي دوست دانشمندم، زلمي هيواد مل، باري به من نوشته است که او از فرزندان نايب امين الله خان لوگري بود که ازرهبران رزمنده گان افغان، درنخستين جنگ با انگريزها، شناخته مي شود. هيوادمل گفته است که سلطان محمد پسانتر ها به هندوستان رفت و دين مسيح را پذيرفت. کتابي هم به زبان پشتو نوشت به نام "زه ولي عيسايي شوم؟" (چرا مسيحي شدم؟).
دربار? فرجام کار اين نويسنده چيزي نمي دانم ، يک بارهم ، نويسند? فرزانه، غوث خيبري ، به من نوشت که سال ها پيش ديده بود که شاد روان عبدالرؤف بينوا، در مورد زنده گي و کتاب هاي اين سلطان محمد کار ميکرد. اميدوارم حاصل اين کار درخانواد? بينوا موجود باشد.
(5) "جشن استقلال دربوليويا" را مرتضي احمد محمد زايي نوشته است. اصل اين اثر به زبان انگريزي و به شکل نمايشنامه بوده است و پسانتر، غلام نبي جلال آبادي آن را به زبان دري در آورده و به آن رنگ وروي داستاني داده است. اين غلام نبي جلال آبادي ، درعهد پادشاهي اميرحبيب الله کلکاني، دربخش هاي خاوري افغانستان ، به گون? مرموزي کشته شد.
من متن انگريزي " جشن استقلال در بوليويا" را نديده ام و زمان دقيق نگارش و چاپ آن را نيز نمي دانم. با اين هم ، و با درنظرداشت متن داستان ، با يقين مي توان گفت که زمان نگارش و چاپ اين اثر، اندکي پس از اعلام آزادي کشور بوده است.
متن دري اين داستان، درسال 1306 هجري خورشيدي ، در هفته نامه " امان افغان" به چاپ رسيد. و همان گونه که گفته شد،گزارنده – غلام نبي جلال آبادي– نمايشنامه يي را سيما وساختمان داستاني داده است.