صفحه اول | فصلنامه هاي منتشر شده | معرفي نويسنده گان | درباره ما |

 فصل نامه شماره :

 
معرفي

 نصرالله پرتو نادري

در سال 1331 خورشيدي در روستاي جرشاه باباي كشم بدخشان تولد شده. دوره دبستان و دبيرستان را در زادگاهش خواند و در سال 1349 از دارالمعلمين كابل فارغ التحصيل شد. وي در سال 1350 از دانشكده علوم دانشگاه كابل سند ليسانس دريافت كرد.

آثار منتشر شده: تصوير بزرگ آيينه كوچك، لحظه هاي سربي تيرباران، قفلي بر درگاه خاكستر، سوگنامه اي براي تاك، آنسوي موج هاي بنفش، رو در رو با واصف باختري

 
 
از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 

كد مطلب :  5              تعداد دفعات نمايش : 1127                 

 

شب اندر دامن کوه درختان سبز و انبوه ستاره روشن و مهتاب در پرتو فشاني شب عشق و جواني ... و چند درس بعد تر، بازهم شعر ديگري از استاد: شبهاي روشن تنها نشينيم درپهلوي هم، درنور مهتاب تا باد خيزد لرزنده از کوه تانور افتد تابنده برآب شايددرهمين صنف يا صنف بالاتر بود که در يکي از روز هاي پاييز، بازهم با شعر ديگري از استاد زيرنام آخرين سوار آشنا شدم. اينهم نخستين پارهء از شعر، ابرآشفتهء ، ارغنده سياه گشت از قلهء شمشاد بلند شام هم پردهء تاريک مخوف به سراپاي سپين غر افگند... اين شعرها در آن سالها ، چنان فواره يي از روشنايي هاي رنگين در ذهن و روان من بيدار بودند، هنوزهم هرجا که با شعر آخرين سوار بر مي خورم، آن را بلند بلند مي خوانم تا لذت بيشتري ببرم. اين شعر ها بر زبان من جاري بودند و حالا من بودم و باغهاي فراخ و يک وجب ريخته برگهاي سرخ و زرد خزاني . روي برگها قدم مي زدم ، برگها در زيرگامهايم صداي دلنشيني داشتند. آه، چقدر پشت آن صدا ها دلتنگ شده ام. چقدر دلم مي خواهد که کودک باشم و پدرم سکه يي روي دستم بگذارد تا کاغذ و پنسل بخرم. روي برگها قدم مي زدم و مي خواندم: شب اندردامن درختان سبز انبوه... گاه فراز درختي، گاه فراز ديواري، گاه فراز بامي، گاه درساحل دريا و گاه کنار جويباري مي خواندم و با تغني مي خواندم: شبهاي روشن تنها نشينيم درپهلوي هم درنور مهتاب... واما شعر«لالهء آزاد» از استاد محمد ابراهيم صفا: من لالهء آزادم، خود رويم و خود بويم در دشت مکان دارم، هم فطرت آهويم وشعر«من آب روان هستم، من راحت جان هستم» از آصف مايل که در صنفهاي پايين تر خوانده بودم، به هيچ روي درمن تاثير کمتري از شعر هاي استاد خليلي نداشته اند. بعد به کابل آمدم تا دورهء ليسه را تمام کنم. کابل براي من روياي شيريني بود و شايد هم براي هردهاتي بچهء ديگر . کابل آن روز گار رنگ و هواي ديگري داشت. مدينهء فاضله يي بود که افسانه ها در باره اش شنيده بود. پدرم از دهکدهء جرشاه بابا تاشهرک مشهد، مرکز ولسوالي بامن آمد. کمتر سخن مي گفت و اگر چيزي هم مي گفت درجمله هاي کوتاه بود. بيشتراندرزم مي کرد. آن روز در صدايش اندوهي صميمانه يي را احساس کردم. راستش اين نخستين باري بود که دلم براي پدرم سوخت. اين نخستين باري که احساس کردم پدرم مرا دوست دارد. کابل که رسيدم، برايش نامهء منظوم نوشتم ، شايد اين نخستين تجربهء شعري من بود که روي کاغذ نوشته مي شد. از آن نامه چيزي به حافظه ندارم . دانشگاه که رفتم، در دانشکدهء ساينس (علوم طبيعي) زيست شناسي و شيمي خواندم. زمستان ها که به خانه برمي گشتم، کتاب مي خواندم. هرچه که به دستم مي رسيد، مي خواندم. بخشي پولهايي که پدرم جهت آموزش درکابل برايم مي داد، کتاب مي خريدم. به خانه که بر مي گشتم، دوستان و معلمان مکتب به جان مي رسيدند، کتاب و مجله مي خواستند، مي بردند و اکثراً بي انصاف ها بر نمي گشتاندند. زمستان سال 1353 خورشيدي بود که ديوان خواجهء رندان حافظ شيراز را مي خواندم و به تکرار مي خواندم يک روزديدم که گويا شعرهايم جاري شده است. حالا ديگر صنف چهارم دانشکدهء ساينس بودم که سرودم: به تن رخت گلابي کرده ... چه خوش کار حسابي کرده... نهان درسينه دارد آتش عشق که اين دم آفتابي کرده... روز بيست و چهارم جوزاي 1354 خورشيدي براي من يک روز فراموش ناشدني است. من دراين روز، جايزه دوم مطبوعاتي را به مناسبت روز مادر گرفتم. شاعر بزرگوار محمود فاراني را درهمان روز ديدم. او جايزهء اول را گرفته بود. آن روز زينب داوود، جايزه ها را براي ما توزيع کرد. بسيار مي خواستم تا بروم و خودم را به محمد فاراني معرفي کنم و با او همصحبت شوم . راستش جرأت چنان کاري را نتوانستم. با دريغ که تا امروز اقبال آن را نيافتم تا پاي صحبت آن بزرگوار بنشينم. سيمرغ هميشه در افق ديده نمي شود. بعد شعرمن و عکس من بود که در چند نشريه درشهرکابل چاپ شد. صنفيها فهميدند که من شاعرم. آنها کتابچهء شعر هاي مرا مي خواستند که بخوانند. عاشق پيشه ها از من تقاضاي کمک مي کردند، تا به معشوقه هاي شان که اکثراً از سينهء سوزان عاشق بيخبر بودند، شعر بنويسم. آري دوست عزيز ، چنين بود ماجراي من و شعر. آن گونه که مي بيني، ازکنارجويبار در آن دهکدهء دور تا چشمهاي ... فاصلهء دوري را طي کردم تا شاعر شدم. *کمي دربارهء شعر امروز افغانستان بگو! تاجايي که خوانده ام و يا پاي صحبت بزرگان عرصهء ادبيات شنيده ام، در دههء بيست و پس ازآن ، نخستين گرايشها نوجويي در شعر شاعراني چون استاد خليل الله خليلي، يوسف آيينه، ضيا قاريزاده، بشيرهروي، فتح محمد منتظر، ابراهيم صفا، عبدالحکيم ضيايي، شفيع رهگذر، رضا مايل هروي و حبيب الله بهجت، استاد محمد رحيم الهام و محمود فاراني ديده شده وشماري ازاين شاعران درسالهاي بعد. سرايش به شيوه نيمايي را با جديت دنبال نکردند. استاد خليلي حلهء شعرش را بيشتر در کار گاه قصيده و مثنوي تنيد. قاريزاده و ضيايي به غزل سرايي توجه کردند و حبيب الله بهجت بعداً در مطبوعات حضور چنداني نداشت. گرايش به شعر نيمايي ويا بهتراست گفته شود، نوجويي در شعر اين دوره ، مي تواند دلايل گوناگوني داشته باشد. دراين سالها بزرگاني چون عبدالرحمن پژواک ، محمد اکبرشايگان، روان فرهادي، عبدالحق واله و استاد محمد رحيم الهام به ترجمهء شعر غرب مي پرداختند. غير ازاين ترجمهء شعر غرب از طريق نشرات ايران به افغانستان مي رسيد. چنين ترجمه هايي مي توانست چشم انداز تازه يي را در برابر شاعران آن روزگا افغانستان بگشايد. دو ديگر اين که شعر علامه اقبال درافغانستان هوا خواهان زيادي داشت، حتا مي توان از نوع اقبال گرايي دراين دوره ياد کرد. درديوان اقبال با يک چنين سروده هايي بر مي خوريم:


1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

 :صفحه

 ) نظرات شما:

 
 نام
 email
 سايت
 
 نام و آدرس پستي شما محفوظ است.

 تدين عقلي
 

 مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

 انديشه هاي نا ارسطويي ناصر خسرو
 

 از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 ملازمه روشنفكري و دين داري
 

 مروري بر تحولات ادبي در افغانستان
 خمسه اوليه
 مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

 دستي در واقعيت و سري در رويا
 روايتي ديگر از روايت آيينه
 

 چپ دست ها
 

 

 Powered and Designed by Iranwebs.com