صفحه اول | فصلنامه هاي منتشر شده | معرفي نويسنده گان | درباره ما |

 فصل نامه شماره :

 
معرفي

 نصرالله پرتو نادري

در سال 1331 خورشيدي در روستاي جرشاه باباي كشم بدخشان تولد شده. دوره دبستان و دبيرستان را در زادگاهش خواند و در سال 1349 از دارالمعلمين كابل فارغ التحصيل شد. وي در سال 1350 از دانشكده علوم دانشگاه كابل سند ليسانس دريافت كرد.

آثار منتشر شده: تصوير بزرگ آيينه كوچك، لحظه هاي سربي تيرباران، قفلي بر درگاه خاكستر، سوگنامه اي براي تاك، آنسوي موج هاي بنفش، رو در رو با واصف باختري

 
 
از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 

كد مطلب :  5              تعداد دفعات نمايش : 1130                 

 

* پرتو نادري کيست؟ من صداي خندهء ظلمت را ازحنجرهء زخمي کوچه هاي کور مي شنوم بد بختي را مي شناسم و تنهايي را تنفس مي کنيم بد بختي در رگهاي من جاري است بدبختي همزاد جاودانهء من است بدبختي کفشهاي مرا مي پوشد وبا پاهاي من راه مي رود بدبختي با من شطرنج مي زند وهيچ گاهي نشده است که برايش گفته باشم کشت بد بختي درخانهء من است بدبختي با يگانه کودک من بازي مي کند ونان او را مي دزدد بدبختي چشمان کورش را به من هديه کرده است و من جهان را با چشماي کور او مي بينم بدبختي شعرهايش را از حنجرهء من مي خواند ودرپايان شعر هايش مي نويسد: پرتونادري *چگونه شعر تو را و تو شعر رايافتيد؟ ازکودکي باهم آشنا شديم. او در من بود و من به دنبال او سرگردان. کنارجويباري که از باغ پدرم مي گذشت و بهتراست بگويم ازباغ کاکايم، چون بعد ها دست پدرم از آن کوتاه شد، هرازگاهي باهم ديداري مي کرديم. من آنجا مي رفتم . راستش يک نيرويي دروني مرا به آن جا مي کشيد، کنارجويبار روي سبزه ها مي نشستم. جويبار نه چندان بزرگي بود. به موجهاي کوچک آب نگاه مي کردم و به زمزمهء رازناک آن گوش مي دادم. فکر مي کردم که جويبار هم غمي دارد و غم خود را در خلوت سبز باغ زمزمه مي کند. دست درميان موجهاي آب فرو مي بردم. سنگريزه هاي کوچک سياه، زرد و سپيدي را يک يک از جويبار بر مي گرفتم و بعد دانه دانه آنها را بر آب مي افگندم. از فرو افتادن سنگريزه ها بر سطح آب صدايي پديد مي آمد وحبابي . حباب ها مي ترکيدند و سنگريزه ها در بستر جويبار آرامش خود را باز مي يافتند. بغضي آرام آرام در دل من باز مي شد و بعد بي آن که بدانم براي چي ؟ لحظه هاي دراز مي گريستم، آن قدر مي گريستم که احساس مي کردم گشايشي در روان من پديد آمده است. بعد مانند زايري که عبادتش در عبادتگاه تمام شده باشد، برمي خاستم و آرام آرام ازکنار جويبار دور مي شدم. هنوز فکر مي کنم شعر نوع گريستن است، شعر نوع گريستن است درخلوت روح آدمي. شعر روح آدمي را تسکين مي دهد، همان گونه که گريستن. من آن روزگار شعرهايم را با واژه نمي نوشتم، شعر هايم را با قطره هاي اشک مي نوشتم بر روي گونه هايم. هنوز چنان شعرهاي به سراغ من مي آيند و اما به گفتهء سلمان هراتي، درقرني که قلبش را در زباله دان تاريخ قي کرده است، چسان مي توان يک چنان شعر هايي سرود. علاقهء من به دريا شگفتي انگيز بود. دريا از کنار دهکدهء کوچک من مي گذشت . شبانه صداي دريا تمام آسمان دهکده را پر مي کرد. شبانه صداي دريا هزاران گونه خيال کودکانه را در من بيدار مي کرد. دلم مي خواست درميان آن صدا ها باشم. دلم مي خواست بال دربال آن صدا ها پرواز کنم. روزانه صداي دريا شکوه شبانه اش را از دست مي داد. من نمي دانم چراصداي دريا شبانه ها در گوش من طنين ديگري داشت. من مي رفتم کناردريا، دريايي بود به شفافيت عشق و پاکيزه گي ايمان. به دريا نگاه مي کردم، دلم تنگ مي شد. به دريا حسادتم مي آمد. آسمان دهکدهء من شفاف و روشن بود. ستاره گان آن درخشش ديگري داشتند. شب که از نيمه ها مي گذشت گويي ستاره گان به تماشاي دهکده پايين مي آمدند. فکرمي کردم که اگر فرازکوه «تکسار*» مي بودم، مي توانستم از دامن کبود آسمان دانه دانه ستاره بچينم. به ستاره ها که نگاه مي کردم، دلم تنگ مي شد. به کودک همنام خويش مي انديشيدم که در سرزمين ستاره ها خانه داشتم. دلم مي خواست، پدرم خانه يي در سرزمين ستاره ها مي داشت و جدا از کاکايم زنده گي مي کرد. من به اين بيت قهار عاصي پيوند روحوي عجيبي دارم: وقتي که مي زدند سپيدار باغ را ما يک به يک صداي تبر را گريستيم فرو افتادن سپيدار چقدر اندوهگينم مي کرد. تابستانها پدرم مي رفت به باغ«باغ رشقه» و چند تن ديگر را با خود مي برد و بعد سپيدار پشت سپيدار بود که با اندامهايتبر خورده به خاک مي افتادند. نمي دانم اين سپيداري که من مي گويم تو مي شناسي يا نه؟ آنها به خاک مي افتادند، شاخه هاي نازک شان روي خاک گسترده مي شدند و به اهتزاز در مي آمدند. من فکر مي کردم که جان مي دادند . من فکر مي کردم ، دختربالا بلندي برخاک افتاده و گيسوانش را باد پريشان مي کند. پوست ازتن سپيدار مي کندند و اندام شان برهنه مي شد و عطر تن برهنهء سپيدارها فضاي باغ را پر مي کرد. بعد زيبايي تن برهنه و عطر آگين سپيدار را در يکي از شعرهاي نادر نادرپور دريافتم، يادم نمي آيد تابرايت بنويسم. بامدادان که ازخواب برمي خاستم، نخستين حمله ام به سوي بته هاي گل در چهارگوشهء باغ بود، لحظهء ديگر، فراز ديوار شکستهء باغ کاکالطيف نايب بودم تا گلهاي سرخ باغ او را هم تاراج کنم. دستم که به سوي گلها دراز مي شد، آبشاري از شبنم از لابلاي برگهاي پر طراوت سرخ و سبزفرو مي ريخت و سينه ام از هواي شفاف بامدادي باغ لبريزمي شد. اين ها همه شعر هاي نخستين من بودند. زمان مي گذشت. من بزرگتر مي شدم و ديگر دست درآشيان گنجشکان نمي کردم. حالا شعر هاي استاد خليلي بود که روح مرا تسخير مي کرد. شايد صنف هشت بودم که روزي در مضمون قرائت فارسي به اين شعر استاد رسيديم.


1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

 :صفحه

 ) نظرات شما:

 
 نام
 email
 سايت
 
 نام و آدرس پستي شما محفوظ است.

 تدين عقلي
 

 مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

 انديشه هاي نا ارسطويي ناصر خسرو
 

 از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 ملازمه روشنفكري و دين داري
 

 مروري بر تحولات ادبي در افغانستان
 خمسه اوليه
 مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

 دستي در واقعيت و سري در رويا
 روايتي ديگر از روايت آيينه
 

 چپ دست ها
 

 

 Powered and Designed by Iranwebs.com