صفحه اول | فصلنامه هاي منتشر شده | معرفي نويسنده گان | درباره ما |

 فصل نامه شماره :

 
معرفي

 اسماعيل اكبر در سال 1320 در آقچه در متعلقات جوزجان به دنيا آمد. تحصيل و كار رسمي و دولتي انجام نداده، جسته و گريخته در مطبوعات وظايفي داشته. عرصه اصلي مطالعاتش تصوف اسلامي است.

 
 
مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

كد مطلب :  4              تعداد دفعات نمايش : 828                 

 

سعد ها و نحس ها دانسته اي ننگري سعدي تو يا نا شسته اي جان جمله علم ها اين است اين که بداني من کيم در يوم دين آن اصول دين بدانستي تو نيک نيک اندر اصل خود گر هست نيک از اصوليت اصول خويش به که بداني اصل خود اي مرد که اما درباره انوع علم مولانا تابع همان حديث شريف است که ميگويد العلم علمان علم الابدان و علم الاديان. به اين ابيات دقت کنيد. جامه هاي زرکشي را بافتن درها از قعر دريا يافتن خرده کاريهاي علم هندسه يا نجوم و علم طب و هندسه که تعلق با همين دنياستش ره به هفتم آسمان نيستش اين همه علم بناي آخور است که عمود بود گاو و اشتر است بهر استقباي حيوان چند روز نام آن کردند اين کيهان رموز علم راه حق و علم منزلش صاحب دل داند آنرا با دلش يعني علوم که بزندگي اين جهان مي پردازند، در حقيقت همه علوم معيشت و سهل ساختن زندگي دنيوي است. علم شناخت خود که راه بسوي شناخت خدا است، علم ديگر است و طريق حصول آن نيز تفاوت ميکند. آن علم با رياضت و تهذيب با پاک ساختن ضمير باطن و تامل و تعمق در حقيقت و ذات انسان حاصل ميشود. وقتيکه طالب علم به اصطلاح عارفان قلب خود را پاک ساخت آن قلب مظهر تابش حقيقت ميگردد. آينه ات داني چرا غماز نيست زانکه زنگار از رخش ممتاز نيست رو تو زنگار از رخ او پاک کن بعد از آن، آن نور را ادراک کن دفتر صوفي سواد و حرف نيست جز دل اسپيد همچون برف نيست اي برادر موضع ناگشته باش کاغذ اسپيد نا بنوشته باش و از جمله طريق پاک ساختن ضمير کسب روزي حلال است. علم و جکمت زايد از زرق حلال عشق و رقت آيد از رزق حلال هيچ گندم کاري او جو بر دهد؟ ديده اي اسپي که کره خر دهد لقمه تخم است و برش انديشه ها لقمه بحر و گوهرش انديشه ها زايد از لقمه حلال اي مه حضور در دل پاک تو و در ديده نور و علمي که ازين طريق حاصل ميشود علمي است که مستقيما از منبع الهام خدائي حاصل ميشود. علم کان نبود هوبي واسطه آن نبايد همچو رنگ ماشطه هين مکش بهر هوا اين بار علم تا شوي راکب بر رهوار علم تا که بر رهوار علم آئي تو سوار بعد از آن افتد ترا از دوش بار پس محل وحي گردد گوش جان وحي چه بود؟ گفتن از حس نهان گوش جان و چشم جان جز اين حس است گوش عقل و گوش حس زين فعلش است مولوي مثنوي در حاصل چنين تلاشي و از قماش همين علم ميداند و بر منکران آن و کساني که آنرا کم بها ميدهند ميگويد: اول از زبان آنها کين سخن پست است يعني مثنوي قصه پيغمبر است و پيروي نيست ذکر بحث و اسرار بلند که دوانند اوليا زانسو سمند از مقامات تبطل تا فنا پايه پايه تا ملاقات خدا شرح و حد هر مقام و منزلي که بسر زو بر پرد صاحب دلي چون کتاب الله بيامد هم بر آن اين چنين طعنه زدند آن کافران که اساطير است و افسانه نژند نيست تعميقي و تحقيقي بلند کودکان خورد فهمش ميکنند نيست جز امر پسند و نا پسند ذکر يوسف، ذکر زلف پر خمش ذکر يعقوب و ذليخا و غمش ظاهر است و هر کسي پي ميبرد کو بيان که گم شود در وي خرد حرف قرآن را بدان که ظاهريست زير ظاهر باطن بس قاهريست ظاهر قران چو شخص آدمي است که نقوشش ظاهر و جانش خفي است مرد را صد ساله عم و خال او يک سر موئي نبيند حال او --------- تا قيامت ميزند قرآن ندا اي گروه جهل را گشته فدا که مرا افسانه مي پنداشتيد تخم کفر و کافري مي کاشتيد خود بديديد آنکه طعنه مي زديد که شما فاني و افسانه بديد اما با وجود زهد و تزکيه و تصفيه انسان نميتواند به مرحله اي برسد که محل و مهبط حقيقت خدائي گردد، مگر آنکه دچار عشق شود. عشق چيست؟ در اين باره در مثنوي فصل و باب خاص و تعريف خاصي وجود ندارد و خود ميگويد: هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل گردم از آن تمام ديوان کبير و مثنوي معنوي شرح عشق است بدون آنکه تعريف خاصي از آن ارائه شده باشد. سرگذشت خود مولانا مصدق اين نيروي ربانشده عشق است. مولانا با تمام تلاش علم کسب کرده بود و اسلوک نيز. زاهد و عابد کامل بود اما تا به عشق دچار نشد آن نيروي حقيقي که در وجودش ذخيره بود و خاص او بود تجلي نکرده بود. مولانا عشق را در وجود پير تجربه کرد. اول در شمس که او را دگرگون ساخت و بعد در وجود صلاح الدين زرکوب و حسام الدين چلبي، آنچه محقق است اين عشق نيروي است که انسان را از دست نيرو هاي دروني طبيعي و نفساني رهائي ميبخشد و بال او را براي پرواز بسوي خدا آزاد ميکند. علم، زهد، تربيه، تهذيب هم اين عشق را نيرومند تر و قوي تر ميسازند. اين عشق در وجود هر آدمي است و ممکن است با گرفتاري به مجاز و ظاهر باعث انحراف هم شود. اگر از مجاز نقبي بسوي حقيقت نزند. **** از تعاليم رند عارف در انديشه هاي مولانا يگانگي حقيقت اديان و مذاهب، مسلک ها و مشرب ها است. مبناي اين فکر چنان است که اگر منظور از رسيدن به حقيقت باشد، هر مذهبي که به انسان اخلاص ببخشد و رفتار او را از کمي و کجروي برهاند، بلاخره به حقيقت مي برد. و اختلاف ها از آن جا پديد مي آيد که هر مذهب و مسلکي را بر علاوه باطن ظاهري است و ظاهر از انطباق رفتار و کردار با اوضاع و احوال بيروني تر چشمه ميگيرد که ناگزير است و هم چنين از امکانات وجودي مشخص که بدنبال حقيقت است اما نبايد بخاطر ظاهر حقيقت و باطن را ناديده بگيريم. چونکه بي رنگي اسير رنگ شد موسيي با موسيي در جنگ شد چون به بيرنگي رسي کان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي گر ترا آيد بدين نکته سوال رنگ کي خالي بود از قيل و قال اين عجب کين رنگ از اين بي رنگ خاست رنگ با بي رنگ چون در جنگ خاست چونکه روغن را از آب استرشته اند آب با روغن چرا ضد گشته اند چون گل از خار است و خار از گل چرا هر دو در جگند و اندر ماجرا يا نه جنگ است اين براي حکمت است همچو جنگ خر فروشان صنعت است يا نه اين است و نه آن حيراني است گنج بايد جست اين ويراني ست يعني از تعمق در همين تفاوت ظاهر و باطن و رنگ و بي رنگي است که گنج يعني حقيقت نمودار ميشود. و بايد براي رسيدن به آن حقيقت تلاش کرد، چون: منسبط بوديم و يک جوهر همه بي سر و بي پا بديم آن سر همه يک گهر بوديم همچون آفتاب بي گره بوديم و صافي هم چون آب چون به صورت آمد آن نور سره شد عدد چون سايه هاي کنگره کنگره ويران کنيد از منجنيق تا رود فرق از ميان اين فريق يعني ما همه از يک اصل و يک بنياد برخاسته ايم و سير عالم ظاهر ما را اينگونه رنگارنگ ساخته است. قصه موسي و چوپان تمثيل زيبائي در بيان اين معني است. ******** فهم حقيقت زماني يکي از موارد پيچيده است که اکثرا متفکرين در ميان آن درمانده اند. مولانا بدون آنکه درباره ماهيت زمان چيزي بگويد افکار جالبي در رابطه زمان با ساير اجزاي هستي ارائه کرده و فهم را به درک حقيقت آن نزديک ساخته است. او درباره تغيرات در مظاهر عالم مي گويد. هر زمان مبدل شود چون نقش جان نو بنو بيند جهاني در جهان هر زمان از غيب نو نو مي رسد وز جهان کن برون شو مي رسد هر دمي از وي همي آيد الست جوهر و اعراز مي گردند پست گر نمي آيد بلي زايشان ولي آمدن شان از عدم باشد بلي ................................... هر دمي مرگي و حشري داديم تا بديدم دستبرد آن کرم ................................... پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتي است مصطفي فرمود دنيا ساعتي است هر نفس نو ميشود دنيا و ما بي خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوي نو نو ميرسد مستمري مينمايد در جسد آن ز تيزي مستمر شکل آمدست چون شرر کش تيز جنباني به دست شاخ آتش را بجنباني به ساز در نظر آتش نمايد بس دراز اين درازي مدت از تيزي صنع مينمايد سرعت انگيزي صنع ................................. هر دمي فکري چو مهمان عزيز آيد اندر سينه ات هر روز نيز خانه مي روبد به تندي او ز غير تا در آيد شاخ نو از اصل خير مي فشاند برگ زرد از شاخ دل تا برويد برگ سبزي متصل ................................ در حديث آمد که دل همچون پريست در بياباني اسير سرسريست باد او را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف در حديثي ديگر اين دل دان چنان کآب جوشان زآتش اندر قازغان هر زمان دل را دگر راهي بود آن نه از وي بلکه از جائي بود ********* مختصري در باره کاربرد زبان در مثنوي


1

2

3

4

5

 :صفحه

 ) نظرات شما:

 
 نام
 email
 سايت
 
 نام و آدرس پستي شما محفوظ است.

 تدين عقلي
 

 مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

 انديشه هاي نا ارسطويي ناصر خسرو
 

 از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 ملازمه روشنفكري و دين داري
 

 مروري بر تحولات ادبي در افغانستان
 خمسه اوليه
 مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

 دستي در واقعيت و سري در رويا
 روايتي ديگر از روايت آيينه
 

 چپ دست ها
 

 

 Powered and Designed by Iranwebs.com