ضمني و بور فرعي در ستون عرفاني و ادبي آمده است و جز مباحث اصلي نيست. اما شايقان مطالعه مطالب فراواني از اين دست در آثار بزرگان ما خواهند يافت و متوجه پهنا و ژرفاي دانش آنها خواهد شد.
***
تصوف و تمدن معاصر: از زنده ترين ميراث تصوف و عرفان اسلامي انسان گرائي آن است که برخي از محققين آنرا با رنسانس عصر جديد در تمدن معاصر قايسه مي نمايند. از شيخ شهاب الدين سهروردي است.
هان تا سر رشته خرد گم نکني
خود را ز براي نيک و بد گم نکني
رهرو توئي و راه توئي منزل تو
هشدار که راه خود بخود گم نکني
هم چنان امام محمد غزالي (رح) انسان را جهان صغير ميخواند و اضافه ميکند که در اين جهان صغير از همه اجزاي عالم کبير نمونه و نشانه هست اما آنچه در او هست در همه عالم نيست که آن عنصر خاص بيشتر از همه در ذوق جستجوي حقيقت نمودار ميگردد. اما فرق اساسي ميان هومانيزم* معاصر و عرفان اسلامي در آن است که عرفان با وجود نقش محوري قايل شدن به انسان در عالم هستي، مزيت و کمال او را در جستجوي خدا و عالم غيب و فراموش نکردن آن در عين سرگرداني و آشفتگي هاي عالم وجود و تاريخ ميداند و به کمال معنوي بيشتر از تمتع و رفاه مادي ارج ميگذارد.
بميان آمدن مباحث نژاد، قوم، ملت، طبقه وغيره دسته بندي ها، مفهوم رنساني معاصر را مغشوش ساخته و انسان در ميان اين دسته بندي ها خود را گم کرده به تعصب و خشونت کشانده شده است. اما عرفاي اسلام کوشيده اند تا اين تفرقه ها را از ميان بردارند و حتي از تعصب ديني نيز فراتر روند. شيخ محمود شبستري در گلشن راز چنين مي گويد:
چو کفر و دين بود قايم به هستي
بود توحيد عين بت پرستي
مسلمان گر ندانستي که بت چيست؟
يقين کردي که دين در بت پرستي است
اگر ني عکس او بر بت فتادي
کسي در پيش بت کي سر نهادي
و از حضرت مولانا -جلال الدين بلخي- رومي است:
چونکه بيرنگي اسير رنگ شد موسيي با موسيي در جنگ شد
ورکه تفريق از ميان برداشتي موسي و فرعون کردند آشتي
يعني کسيکه به حقيقت امر و از راه خلوص در جستجوي حق است سعي او را مقبول بايد دانست اگر چه از لحاظ ظاهر مطلوب نظر نيايد و اگر از تعصبات عبور کنيم. خداوند مجيد در قرآن حميد خود انسان را مورد خطاب قرار داده و برتري انساني بر انسان ديگر، گروهي بر گروه ديگر و قبيله اي بر قيبله ديگر را مردود دانسته است و فقط تقوي را معيار سنجش کمال انساني قرار داده است. آيه شريفه را ميتواني الي ابدالاباد اساس رابطه ميان انسانها قرار داد، پيرامون تحقيق وسيع نمود و برتري اين فرهنگ را بر ساير ديدگاهها نشان داد.
مساله دومي که در تصوف مطرح است و هنوز امروزي و تازه ميباشد مساله کمال انساني است. چنان به نظر مي آيد که در ميان افراط ترک دنيا و رهبانيت، برخي از اهل کليسا مخالفان آنان جانب تفريط را مي گرفتند و تلاش و توجه عمده خود را به رفع نيازي هاي طبيعي و غريزي انسان متمرکز ساختند و حتي هنر، ادب، موسيقي و رقص را که تعالي بخش و محرک انسان بسوي عالم برين بود، در خدمت حوايج زميني و مادي قرار دادند. امروز متفکرين بزرگ عالم بشريت ازين سير يک طرفه به سوي عرفان رو آورده اند. بزرگترين مسفرين عرفان و تصوف اسلامي در دنياي معاصر متفکرين غرب اند. از جمله- نيلکسون انگليسي- ماسنيون و هانري کاربن فرانسوي، ماري شميل الماني- ويليام چيتک امريکائي و ده ها متفکر ديگر از ين کشور ها و ساير ممالک پيشرفته.
مزيت ديگر عرفان که هنوز جذاب و دلپسند است، تعمق در روح انسان است که عرفان مسير معرفتي خود را از آن آغاز مي کردند و عده اي از بزرگترين عرفا سير در خود را براي دريافت حقيقت همه عالم هستي و راه بردن بسوي خداوند کافي ميدانند. مفهوم مقوله سفر در وطن از خواجه بهاوالدين نقشبند همين امر است که خود آنرا سير نهايت در بدايت ميداند. يعني تعمق و تحقيق در وجود انسان حقيقت همه وجود را نيز در بر دارد. زيرا وجود آدمي حاوي همه اجزا و اسرار عالم وجود است.
روش تفکر، تامل و مراقبه عرفا که آن را تفکر اشرافي و شهودي نيز ميگويند علي الخصوص در عصر ما قابل توجه است. در فلسفه کانت و پيروان او شناخت علمي را محدود به تصميم و نتيجه گيري دريافت هاي حتي از طريق عقل دانسته و هر دو ابزار حس و عقل را به نقد کشيده اند و ناتواني آنها را در دريافت و تجسم واقعيت عيني نشان داده اند. و بحث در باره علم غيب را از صلاحيت، عقل و خواهش بيرون ارزيابي نموده اند حتي در مورد اخلاق يا حکمت عملي نيز، متفکرين بزرگ معاصر از جمله خود کانت، بهتر دانسته اند که بناي آن تامل و جدال ديني و عرفاني باشد. تا حواس محدودبين و عقل حسابگر، آنانيکه نقد عرفا را از عقل درست در نيافته اند در اين موضوع آنرا مورد انتقاد قرار ميدهند اما حقيقت آن است که عرفاي بزرگ به عقل ارزش بيش از حد قايل اند، ولي تامل در حقايق برين و عالم غيب را خاصه آن صاحبان عقول مي دانند که با رضايت و تهذيب به تزکيه نفس دست يافته باشند. و عقل را تابع هواي نفساني و وسيله سود و زيان هاي محدود بينانه و انحرافي قرار ندهند. بنابراين عقل ابزاري و ميکانيکي که صرفا در خدمت امور دنيوي و آنهم از ديدگاه مغرضانه و سود جويانه، شخصي، گروهي، ملي، نژادي وغيره است، قادر به دريافت حقيقت خدائي نيست اما زمانيکه عقل در اثر تصفيه باطن منور گرديد در همه عالم انوار و تجليات ذات حق و عالم غيب را در مي يابد.
***
با اين مقدمه، مروري بر بعضي از مضامين مثنوي مولوي خواهيم داشت.
حماسه شهنامه جنگ با دشمن بيرون است. اين جنگ ممکن است خيلي دشوار و کشنده باشد اما بهر حال شناخت آن و غلبه در آن آسان تر است. جنگ با دشمن دروني يعني نفس حماسه بمراتب دشوار تر و پيچيده تر است. نفس براي رهائي از قيود و تذابير ما حيله هائي مي انديشد. گاهي ما بغلط فکر ميکنيم که او را کشته ايم. مولانا در حکايتي زيبا تمثيل جالبي ازين مقابله مي آورد. و آن چنين است: مارگيري براي گرفتن مار به بيايان ميرود. جائي که او ميرود سرد است، و طبعا مار ها در سرما کرخت مي شوند. مارگير اژدهائي يخ زده را به گمان اينکه مرده است با خود مي ميگردد و به شهر مي آورد. در ميان مردم لاف مي زند که اين اژدها را خودش کشته است. مردم زيادي پيرامون او جمع ميشوند، اما در اين احوال اژدها آهسته آهسته گرم مي آيد و زنده ميشود و بمجرد زنده شدن، اول، بالاي مارگير حمله ميکند و او را ميکشد بعد بالاي جمع حمله مي آورد. مولانا بعد از بيان شيواي اين تمثيل مي گويد.
نفس اژدرهاست او کي مرده است از غم بي حالتي افسرده است
اين شهان کشتيم ما خصم برون ماند زو خصمي بتر اندر درون
کشتن اين کار عقل و هوش نيست شير باطن سخره خرگوش نيست
هم چنين مولانا نفس را به دوزخ تشبيه ميکند که هر قدر پيکر دوزخيان را مي بلعد بيشتر فرياد " هل من مزيد" يعني "زياده تر طعمه بياوريد" را بر ميکشد.
دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدها است کو بدريا ها نگردد کم وکاست
هفت دريا را در آشامد هنوز کم نگردد سوزني آن خلق سوز
سنگها و کافران سنگدل اندر آيند اندرو زار و خجل
هم نگردد ساکن از چندين غذا تا ز حق آيد مر او را اين ندا
سير گشتي سير ميگويد هنوز اينت آتش، اينت تابش، اينت سوز
عالمي را لقمه کرد و در کشيد معده اش نعره زنان هل من مزيد
چونکه جزو دوزخ است اين نفس ما طبع کل دارند جمله جزو ها
********
عبادات براي تکميل شخصيت اند، براي غلبه بر فزون خواهي نفس، هر عبادتي در ذات خود طريقه اي براي تزکيه، گامي است براي حرکت بسوي کمال. اگر عبادات به اين سن در جهت تکوين بسوي کمال انساني کمک نکنند به اين معني است که آن عبادات از روي اخلاص است، از روي ريا است، يا توام با غفلت است. شما اگر چهل سال عبادت کنيد و بر خود تسلط نيافته باشيد، شخصيت شما تکميل نشده باشد، به اين معني است که عبادت نکرده ايد. بايد اول علت بي تاثيري و بي خاصيتي عبادت را بيابيد. به اين تمثيل از مثنوي دقت کنيد.
ما در اين انبار گنديم مي کنيم گندم جمع آمده گم ميکنيم
مي نينديشيم آخر ما بهوش کين خلل در گندم است از مکر موش
موش تا انبار ما حرفه زده است وز فنش انبار ما ويران شده است
اول اي جان دفع شر موش کن وانگهان در جمع گندم جوش کن
گر نه موشي دزد در انبار ماست گندم طاعات چهل ساله کجا است
ريزه ريزه صدف هر روزه چرا جمع مي نايد درين انبار ما
نفس به شکل عادات بد سر بر ميکشد و اگر ميخواهيم بر آن غلبه کنيم نبايد مبازره با آن را به عقب بيندازيم زيرا:
همچو آن شخصي درست خوش سخن در ميان ره نشاند او خار بن
ره گذريايش ملامت گر شدند پس بگفتندش بکن آنرا نکند
هر دمي آن خاربن افزون شدي پاي خلق از زخم آن پر خون شدي
جامه هاي خلق بدريدي ز خار پاي درويشان بخستي زار زار
چون بجد حاکم بدو گفت اين بکن گفت آري بر کنم روزيش من
مدتي فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محکم نهاد
گفت روزي حاکمش اي وعده کژ پيش آ در کار ما واپس مغژ
تو که ميگوئي که فردا اين بدان که بهر روزي که مي آيد زمان
آن درخت بد جوانتر ميشود وين کننده پير و مسترميشود
خاربن در قوت و درخواستن خارکن در پيري و در کاستن
خاربن هر روز و هردم سبز و تر خارکن هر روز خار و خشکتر
او جوانتر ميشود تو پيرتر زودباش و روزگار خود مبر
*****
با سلطه و غلبه نفس بر آدمي علم نيز او را به راه درستي نميبرد بلکه بار هاي او را زياده تر ميکند يعني او با نوعي مهارت و آگاهي ظاهري خواست هاي هوا و هوش خود را بر آورده ميسازد و با هر گام به پيش رفتن گرفتار تر ميشود.
علم هاي اهل دل حمالشان علم هاي اهل تن اهمال شان
علم چون بر دل زند ياري شود علم چون بر تن زند باري شود
علم هاي اهل حس شد پوزبند تا نگيرد شير از آن علم بلند
علم حقيقي از شناخت نفس آغاز ميشود. اگر نه علم بيروني است و بسوي نجات رهنمائي نميکند آنکه بر اکثر آشياي عالم آفاق علم دارد نفس خود را نمي شناسد، گمراه است. مثنوي درباره چنين اشخاص ميگويد:
ضد هزاران فصل داند از علوم جان خود را مي نداند آن ظلوم
داند او خاصيت هر جوهري در بيان جوهر خود چون خري
که همي دانم يجوز و لايجوز خود نداني تو يجوزي يا عجوز
قيمت هر کاله که ميداني چيست قيمت خود را نداني ز احمقيست