صفحه اول | فصلنامه هاي منتشر شده | معرفي نويسنده گان | درباره ما |

 فصل نامه شماره :

 
معرفي

 اسماعيل اكبر در سال 1320 در آقچه در متعلقات جوزجان به دنيا آمد. تحصيل و كار رسمي و دولتي انجام نداده، جسته و گريخته در مطبوعات وظايفي داشته. عرصه اصلي مطالعاتش تصوف اسلامي است.

 
 
مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

كد مطلب :  4              تعداد دفعات نمايش : 824                 

 

اخلاق در ادب و فرهنگ گذشته ما توسط و ميانه روي است. در بکار گيري قواي وجود آدمي و جلوگيري و اجتناب از زياده روي و افراط. به قول امام محمد غزالي در کيمياي سعادت. ( قوت علم چون از حد بگذرد و در کارهاي بد به کار دارند و از آن گر بزي و بسيار داني خيزد و چون ناقص بود از آن ابلهي و حماقت خيزدو چون معتدل بود از تدبير نکو و راه درست و انديشه ثواب و فراصت خيزد. و قوت خشم چون از حد بگذرد آنرا تهور گويند. و چون ناقص بود آنرا بد دلي و بي همتي گويند و چون معتدل بود بي بيش و کم آنرا شجاعت گويند. و از شجاعت کرم و بزرگ همتي و دليري و حلم و بردباري و آهسته گي و فرو خوردن خشم خيزد. و از تهور کبر، عجب و لاف زدن. و خود را در کارهاي با خطر انداخته و امثال اين خيزد. و از بد دلي خود را خوار داشتن و بيچارگي و جزع و تملق و مذلت خيزد. و اما قوت شهوت چون به افراط بود آنرا شره گويند و از آن شوخي و پليدي و بي مروتي و ناپاکي و حسد و خواري کشيدن از توانگران و حقير داشتن درويشان و امثال اين خيزد. و اگر ناقص بود از آن سستي و نا مردي و بي خويشتني خيزد. و چون معتدل بود آنرا عفت گويند و از آن شرم و قناعت و مسامحت و صبر و ظرافت و موافقت خيزد. و هر يکي را از اين دو کناره است که زشت و مذموم اند و ميانه آن نيکو و پسنديده است.) اما شيخ محمود شبستري در يک بيت مفهوم اخلاق را خلاصه نموده و آن اين است. اساس خلق نيک آمد عدالت پس از وي عفت و حکمت شجاعت در اينجا عدالت يعني ميانه روي و هر قوه را به اقتصاد و در طريق خودش به کار انداختن است. عفت توسط روي و ميانه روي در کاربرد غرايز، حکمت درست استفاده کرده از قواي ذهني و نظري، و شجاعت تهذيب عواطف ميباشد. خواجه نصير طوسي ميان اخلاق و آداب فرق گذاشته. اولي را چون متوجه قواي طبيعي و ذاتي انسان است پايه دار و مداوم و دومي را چون حاصل مناسبات اجتماعي است متفاوت و متغير ارزيابي کرده که نکته عميق و به ياد داشتني است. در اخلاق ناصري ميخوانيم. (و ببايد دانست که مبادي او مصالح اعمال و محاسن افعال نوع بشر که متضمن نظام امور و احوال ايشان بود در اصل يا طبع باشد يا وضع. اما آنچه مبدا آن طبع بود اين است که تفاصيل آن مقتضي عقول اهل بصارت و تجارب ارباب کياست بود. و به اختلاف ادوار و تقلب سير و آثار مختلف و متبدل نشود. و آن اقسام حکمت عملي است... و آنچه مبدا آن وضع بود اگر سبب وضع اتفاق راي جماعتي بود بر آن آنرا آداب و رسوم خوانند. و اگر سبب وضع اقتضاي راي بزرگي بود معيد به تاييد الهي مانند پيامبري يا امامي آنرا نواميس الهي خوانند) اما بديهي است که يافتن نقطه وسط امر دشواريست و کمتر کساني قادر به حفظ خويش از افراط و تفريط اند. مولانا عبيد زاکاني در رساله اخلاق الاشراف خويش به زبان تند و خشم آگين طنز در اين موارد سخنان جاوداني دارد که خواندني و شنيدني ميباشد. در مقدمه اين رساله ميخوانيم: ( مدتي شد که اين ضعيف را در خاطر اختلاجي ميبود که مختصري مبني بر بعضي اخلاق قدما که آنرا خلق اکنون منسوخ ميگويند و شمه از اوضاع و اخلاق اکابر اين روزگار گه اينرا مختار ميدانند به تحرير برساند. و به سبب اين عقيده يعني مذهب مختار است که قصد خون و مال و عرض خلق پيش ايشان خوار و بي مايه مينمايد) قطعاتي از اين رساله بي مانند را به گونه مثال نقل ميکنيم. در باره عدل: ( آنکس که حاشا عدل ورزد و کسي را نزند و نکشد و مصادره نکند و خود را مست نسازد و عربده و غضب نکند مردم از او نترسند و رعيت فرمان ملوک نبرند مصالح عباد و بلاد متلاشي گردد از بهر همين معني گفته اند که: پادشان از پي يک مصلحت صد خون کنند. ) در باره حيا: ( آن بيچاره محروم که به سمت حيا موسوم است پيوسته پس در ها ماند و در دهليز خانه ها سر به زانوي حرمان نهاده چون در بانان خورد و پس گردن خاريده و به ديده حسرت در ارباب قباحت نگرد.) در باب عفت: ( اصحابنا يعني بزرگان ما ميفرمايند که قدما در اين باب غلط شينع کرده اند و عمر گرانمايه به ذلالت و جهالت به سر آورده. هر کس اين سيرت ورزد او را از حيات هيچ بهره نباشد... مي فرمايند چشم و گوش و زبان و ديگر اعضا از بهر جذب منفعت و دفع مضرت آفريده اندو هر عضوي را از خاصيتي که سبب ايجاد آن است منع کرده اند. موجب بطلان آن عضو است. پس هرکه... آنچه مصالع او بدان منوط است از خبث و ايذا و بهتان عشوه و دشنام فاحش و گواهي به دروغ به زبان راند. و اگر ديگري را بدان مضرتي باشد يا ديگري را خانه خراب کند بدان التفات نبايد کرد. و خاطر از اين معني خوش بايد داشت. هر چه ترا خوش آيد ميکن و ميگوي .... تا عمر بر تو وبال نگردد...) در باره صدق: ( بزرگان ما ميفرمايند که اين خلق ارذل خصايل است. چه ماده خصومت و زيان زدگي صدق است. هر کس صدق ورزد پيش کسي عزتي نيابد مرد بايد که تا بتواند پيش مخدومان و دوستان خوش آمد دروغ و سخت به ريا گويد. و صدق الامير را کار فرمايد. هرچه بر مزاج مردم راست آيد آن در حفظ آرد. مثلا اگر بزرگي در نيمه شب گويد که اينک نماز پيشين است در حال پيش جهد و گويد که درست فرمودي امروز به غايت آفتاب گرم است و در تاکيد آن سوگند به مصحف و سه طلاق زن ياد کند....و اگر کسي حاشا خلاف اين زيد خود را به صدق موسوم گرداند به شومي راستي اين قوم از او به جان برنجند چنانچه امروز در بلاد اسلام چندين هزار آدمي از قضات و مشايخ و فقها و عدول را مايه معاش از اين وجه يعني دروغ است... مسخرگي و قوادي و دف زني و غمازي و گواهي به دروغ دادن و دين به دنيا فروختن و کفران نعمت پيشه سازيد تا پيش بزرگان عزيز باشيد و از عمر برخوردار گرديد) البته مولانا عبيد از وضع روزگار خود خشمگين است اما مصلحتا زبان شوخي و طنز اختيار کرده اما گاها نتوانسته است نارضايتي و خشم خود را پنهان کند. و اما شيخ سعدي که به ويژه کتاب بوستان او را بايد شاهکار ادب اخلاقي و اجتماعي خواند به يک تحول عميق در فرهنگ و بينش مردم اشاره ميکند که منظر قهرماني را از حماسه ميدان نبرد به کشاکش دروني ميکشاند که بيانگر تغييرات وضع نيز است. از سخنان شيخ است: وجود تو شهريست پر نيک و بد تو سلطان و دستور دانا خرد همانا که دونان گردان فراز در اين شهر کبر اند و سودا و آز رضا و ورع نيک ناما حر هوا و هوس رهزن و کيسه بر ترا شهوت و حرص و کين و حسد چو خون در رگانند و جان در جسد گر اين دشمنان تربيت يافتند سر از راي و حکم تو برتافتند رييسي که دشمن سياست نکرد هم از دست دشمن رياست نکرد عنان باز پيچان نفس از حرام به مردي ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرز گران مغز مردم مکوب هم در اين معني حکايتي شيرين از سيد حسين سادات غوري هروي به عنوان حسن خطام نقل ميکنيم که سيد در آن حکايت مناظره اسکندر يوناني را با حکيم ديوجانس مشهور به حکيم کلبي روايت ميکند: اين طرفه حکايتيست بنگر روزي زقضا مگر سکندر ميرفت و همه سپاه با او وان حشمت و ملک و جاه با او ناگه به خرابه اي گذر کرد پيري ز خرابه سر بدر کرد پيري نه که آفتاب پر نور در چشم سکندر آمد از دور گفتا که در اين مغاک دلگير بيهوده نباشد اين چنين پير خود راند در مغاک چون گور پير از سر شغل خود نشد دور چون باز نکرد سوي او چشم ناگاه سکندرش به صد خشم گفت اي شده غول اين گذرگاه غافل چه نشسته اي در اين راه داني که کنم به بخت فيروز پشت همه عالم هستم امروز دريا دل آفتاب رايم فرق فلک است زير پايم پير از سر شغل بانگ بر زد گفت اينهمه نيم جو نيرزد ني پشت و نه روي عالمي تو يکدانه زکشت آدمي تو دو بنده من که حرص و آز اند برتوهمه عمر سر فراز اند با من چه برابري کني تو چون بنده بنده مني تو 0000 ژرف بيني ها در ادب عرفاني ما دقت عميقي درباره انسان موجود است، که از روانشناسي امروز کلي تر و وسيع تر است. بحث درباره انسان و طبيعت او در آثار امام محمد غزالي سيستماتيک و منسجم است. و در آثار ديگران در ضمن ديگر بحث ها مي آيد. چند بيت از حضرت از ابوالمعاني بيدل (رح) مي آوريم که در عين ادراک عميق هشدار دهنده است. اي که از فهم حقايق دم زني هوشيار باش عمر ها بايد که دريابي زبان خويش را روزگاري در قفاي وهم بايد تاختن تا در اين صحرا بدست آري نشان خويش را در هواي بي نشاني تا نگردي بي نشان سخت دشوار است پي بردن نشان خويش را مدتي بر هم زدن دارد قماش خوب و زشت تا شناسي جنس موهوم دکان خويش را عرفاي بزرگ در چگونگي عالم نيز دقت هاي ژرف نموده و بمعاني بکر و عالي دست يافته است. از آنجمله نگاه شيخ محمود شبستري در مثنوي گلشن راز جهان را سربسر آينه ميدان- به هر يک ذره اي صد مهر تابان اگر يک قطره را دل برشگافي- برون آيد از آن صد بحر صافي درون جثه اي صد خرمن آمد- جهاني در دل يک ارزن آمد اگر يک ذره را برگيري از جائي- خلل يابد همه عالم سراپاي .......................................................................... همه در جنبش و دايم در آرام – نه آغاز يکي پيدا نه انجام عدم موجود گردد در اين محال است- وجود از روي هستي لايزال است به هر ساعت جوان و کهنه پير است- به هر دم اندرو حشر و ستيز است در آن چيزي دو ساعت مي نپايد- در آن لحظه که ميميرد بزايد انسان هنگام مطالعه اين ادبيات فکر ميکند که شيخ بطريقي شهودي به آن بينش دست يافته است، که فزيکدانان قرن بيستم از طريق مشاهده و آزمايش علمي. غزالي در کيمياي سعادت درباره نيازهاي انسان و انتظام زندگي او حرف هائي دارد که پنداري دريافت جامعه شناسان معاصر مي باشد. بدين جملات دقت کنيد: "...چنانچه اصل دنيا سه چيز است طعام، لباس و مسکن، اصل صنعت ها و شغل ها که ضرورت آدمي است سه چيز است بزرگري، جولاهگي (بافندگي) و بنائي (معماري) ليکن هر يکي را ازين فروع اند بعضي ساز آن مي کنند. چون حلاج و ريسنده ريسمان که ساز جولاهه ميکند. بعضي آنرا تمام مي کند چون درزي (خياط) که کاري جولاهه بتمامي ميرساند و اين همه را بآلات حاجب افتاد از چوپ و آهن و پوست وغيره. آن پيش آهنگر و درودگر (نجار) و خراز پيدا آمد و چون اين همه پيدا آمد ايشان را به معاونت يکديگر حاجت افتاد که هر کسي همه کارهاي خود نتواند کرد.... پس معاملتي ميان ايشان پديد آمد که از آن خصومت ها خاست که هر يکي حق خود رضا ندادند و قصد يکديگر کردند. پس به سر نوع ديگر جاحت افتاد از منازعات، يکي صنعت سياست و سلطنت، و يکي صنعت قضا و حکومت و يکي صناعت فقه که به آن قانون سلطنت و سياست ميان خلق بدانند." اگر دقت کنيم حضرت امام محمد غزالي در اين قطعه کوتاه و تند چگونگي پيدايش مشاغل و پيشه ها، پيدايش گروه ها و طبقات علت مخالفت ها و مخاصمت ها، و راه حل آنها و از همه مهمتر وجود سه قوه اجرائيه، قضائيه و مقنه را در دولت اجمالا بيان کرده است. البته اي مطالب


1

2

3

4

5

 :صفحه

 ) نظرات شما:

 
 نام
 email
 سايت
 
 نام و آدرس پستي شما محفوظ است.

 تدين عقلي
 

 مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

 انديشه هاي نا ارسطويي ناصر خسرو
 

 از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 ملازمه روشنفكري و دين داري
 

 مروري بر تحولات ادبي در افغانستان
 خمسه اوليه
 مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

 دستي در واقعيت و سري در رويا
 روايتي ديگر از روايت آيينه
 

 چپ دست ها
 

 

 Powered and Designed by Iranwebs.com