صفحه اول | فصلنامه هاي منتشر شده | معرفي نويسنده گان | درباره ما |

 فصل نامه شماره :

 
معرفي

 مصطفي ملكيان

تحصيل در رشته مكانيك را در دانشگاه تهران به سال 1352 آغاز كرد. اما آن را رها كرد و به سراغ فلسفه رفت. او تحصيل در حوزه و دانشگاه را همزمان پي گرفت. وي در سال 1365 در رشته فلسفه موفق به اخذ مدرك فوق ليسانس شد و با اينكه تنها يك گام تا دفاع رساله ي دكتري فاصله داشت به دلايلي از دوره ي دكتري انصراف داد.

آثار منتشر شده: راهي به رهايي ، مشتاقي و مهجوري، مهر ماندگار.

 
 
تدين عقلي
 

كد مطلب :  11              تعداد دفعات نمايش : 2330                 

 

منافع يا عقايد شريک است، خير، خدمت هم‌نوعانه به همه انسان‌ها فقط از آن‌رو که انسان هستند، به تعبيري که باز در احاديث ما آمده است «الناس عيال الله، انفَعَهُم اِليهِم اُحبهُم الي» يا در حديث قدسي آمده است «الناس عيالي انفَعَهُم اِليهِم اُحبهُم الي» مردم، زن و فرزندان من هستند، هر که به آنها بيشتر سود برساند، در نزد من محبوب‌تر است، يک چنين ديدي که «عاشقم بر همه عالَم که همه عالَم از اوست»؛ اين دين‌هاي سنتي است که مي‌گويد نزد من هم‌دينان اعتبار دارند نه ناهم‌دينان؛ قرآن مي‌گويد پيامبر «رحمه للعالمين» است، ولي اگر دست من و شما مي‌دادند مي‌گفتيم نخير، فقط «رحمه للمسلمين» است، آن هم فقط مسلميني که شيعه باشند، آن هم فقط مسلميني که شيعه دوازده امامي باشند و گرنه هشت امامي، اسماعيليه، کيسانيه، زيديه و ... هم که نه، فقط مسلمان شيعه اثني عشري و اگر باز هم دست ما مي‌دادند مي‌گفتيم نه، بايد حتماً مسجد جمکران هم برود و يک چيزهاي ديگري که بعد از انقلاب هم تازه به آنها اضافه کردند؛ اين کار را اگر بکنيد فقط علي مي‌ماند و حوض او، کسي نمي‌ماند؛ اما شخصي که واقعاً تدين متعقلانه دارد، مي‌گويد انسان از آن‌رو که انسان است محترم است و از آن‌رو که انسان است من بايد خدمت نوع‌دوستانه به او داشته باشم. ويليام جيمز روان‌شناس و فيلسوف معروف آمريکايي، در کتاب معروف خود «انواع حالات ديني» ويژه گي‌هاي انسان‌هاي قديس - به تعبير خودش - را بيان مي‌کند، ايشان در آنجا در ميان ويژه گي‌هاي مختلفي که مي‌گويد يکي از اين ويژه گي‌ها اين است که مي‌گويد: من تاکنون در طول تاريخ نديدم يک قديسي که از کسي پرسيده باشد که «دين تو چيست؟ مذهب تو چيست؟» يا به گدايي گفته باشد که «عباديات خود را بجا مي‌آوري يا بجا نمي‌آوري؟»، يعني آنهايي که قديس هستند، يک نوع عطوفت، محبت و شفقتي نسبت به همه انسانها از آن‌رو که انسان هستند، نه از آن‌رو که داراي دين و مذهب خاصي هستند، دارند؛ اين شفقت و عطوفت داشتن نسبت به انسان‌ها وقتي حاصل مي‌آيد که شما بتوانيد در مواجهه با هر انساني سه چيز را از ذهن و ضمير خودتان دفع کنيد: اول اينکه وقتي با يک انساني مواجه مي‌شويد، بتوانيد گذشته او را فراموش کنيد؛ اکثر ما که نمي‌توانيم با هم? انسان‌ها داد و ستد عاطفي مناسب داشته باشيم، براي اين است که نمي‌توانيم گذشت? انساني را که مخاطب ما است و با او مواجه هستيم، پيش چشم نياوريم؛ وقتي گذشته را پيش چشم آورديم، آن وقت تا آنجا پيش مي‌رويم که مي‌گوييم: «آقا! اين ملت، ملتي است که پدرانشان هفتصد سال پيش به کشور ما حمله کردند»، ببينيد تا کجاها رفته‌ايم!! اين‌که اينجا نشسته است بيست سال از عمرش بيشتر نمي‌گذرد تو مي‌گويي من نمي‌توانم با اين داد و ستد عاطفي‌اي داشته باشم با هم‌وطن خودم دارم چون مليت اين شخص از مليتي است که سيصد سال پيش، چهارصد سال پيش به ملت ما بدرفتاري کرده‌اند. اين يعني ما در اسارت گذشته‌ايم و تا وقتي در اسارت گذشته‌ايم نمي‌توانيم همه انسان‌ها را دوست بداريم چون به هر حال در هر گذشته‌اي مي‌تواند چيزهايي نامساعد با عواطف ما وجود داشته باشد چه برسد به اين‌که اين گذشته را به بيش از زنده گي شخص طرف مقابل تعميم دهيم، به پدرش، به پدر پدرش و .... ما بايد بتوانيم گذشته انسان‌ها را فراموش کنيم. نکته دوم اين است که ما بايد بتوانيم از ظواهر هم صرف‌نظر بکنيم. گاهي ما در اسارت گذشته نيستيم زيرا از گذشته شما هيچ خبري ندارم؛ اولين بار من در اتوبوس، هواپيما ، تاکسي و يا فلان پارک با شما برخورد مي‌کنم و هيچي از گذشته شما نمي‌دانم اما تا مي‌بينم که لباس پوشيدنتان خلاف نظر من است، موهايتان اندکي از آن که من دوست مي‌دارم کوتاه‌تر است يا اندکي بلند‌تر است، تا مي‌بينم آن‌گونه که من دوست مي‌دارم شما سلام و تعارف نمي‌کنيد از ظواهر شما نسبت به شما پيش‌داوري مي‌کنم و مي‌گويم آب من با ايشان در يک جوي نمي‌رود. شما از اين چه مي‌دانيد؟ من ديدم ايشان ريش نداشت، يک تار مويش بيرون بود و .... در اينجا من در اسارت گذشته نيستم ولي در اسارت ظواهرم. و نکته سوم هم اين است که ما بايد از اسارت باورهايمان هم بيرون آييم. اين باورها مي‌توانند سد محبت به انسان‌ها گردند. اگر بنابر اين باشد که من هرکس را که باورهايش مثل باورهاي من است دوست بدارم چه کسي پيدا مي‌شود که من دوستش داشته باشم؛ انسان‌ها باورهاي متفاوت دارند. به تعبير ويليام جيمز هيچ قديسي نمي‌پرسد «باور شما چيست؟» حتماً شنيده‌ايد داستاني را که از حضرت سليمان نقل شده است: وقتي حضرت سليمان که داراي مُکنت و ثروتي بود گفت که خدايا يک روز بگذار من متکفل رزق مخلوقات بشوم و ... در اين داستان چند نکته است که من حالا قصد ندارم همه آنها را مطرح سازم، ولي يک نکته است که سليمان وقتي به کسي بر مي‌خورد از او اعتقاداتش را مي‌پرسد و او را مي‌راند و از خود دور مي‌کند؛ بعد گفته‌اند که خدا به او گفت که، من عمري به اين فرد روزي مي‌دادم ولي هيچوقت از او نمي‌پرسيدم که خدا را قبول داري يا نداري؟ واقعاً متأسفانه اين تلقي در ما راسخ شده است که ما بايد فقط به کساني که شبيه خودمان هستند احسان بورزيم و بعد هم که بخواهيم در اين شباهت تدقيق کنيم، آهسته‌آهسته مي‌بينيم که کسي باقي نمي‌ماند که بتواند متعلق و طرف مقابل احسان ما قرار بگيرد. اما کسي که متدين متعقل است مي‌گويد همه اينها آثار خداوند هستند و «مَن احَبُ شيئاٌ، احَبُ آثارَه» هرکس موجودي را دوست بدارد، آثار آن موجود را هم دوست مي‌دارد. اين تلقي در ميان ما وجود ندارد. خود عارفان هميشه مي‌گفتند که ما گاهي اصلاً از اين راه که خلاف انتظار ديگران عمل مي‌کنيم، ديگران را به راه مي‌آوريم. فرض کنيد وقتي که شما ضربه‌اي به من زده‌ايد و من الان قدرتي پيدا کرده‌ام که مي‌توانم از شما انتقام بگيرم، بزرگ‌ترين عامل تحول بخش در شما اين است که من بر خلاف انتظار شما عمل کنم، شما انتظار انتقام از من داريد ولي من خلاف انتظارتان دارم عمل مي‌کنم. به تعبير ميشل فوکو متفکر معروف عارف مسلک «به جاي اينکه با مردم مخالفت کني، با انتظارات آنها مخالفت کن، آن وقت محبوب آنها مي‌شوي.» اگر انتظار دارند که شما انتقام بگيرد، شما انتقام نگيريد و اين اکسيري است که ديگران را متبدل مي‌کند. مولفه‌هاي چهارم تا هشتم، چهار مولفه از «کوشش ديني» هستند و ما بايد اين چهار کوشش را انجام دهيم تا بتوانيم ادعا کنيم که تدين متعقلانه داريم. اما چهار مولفه ديگر هم است و آن اينکه ما چهار «گرايش ديني» خاص بايد داشته باشيم، «گرايش»، «طرز تلقي»، «طرز نگاه کردن به جامعه»، چهار جور خاص بايد به جهان نگاه کرد، اين گونه‌هاي خاص نگاه کردن، با اين چشم نگاه کردن به جهان، البته هم در باورها و بينش‌هاي ما اثر مي‌گذارد و هم در کوشش‌هاي ما، بنابراين در حد دو قسمت قبلي تأثير مي‌گذارد، ولي به هر حال خودش از نوع «کوشش» نيست، از نوع «بينش» هم نيست، بلکه نوعي «گرايش» است، نوعي «نگرش» است، نوعي «طرز تلقي» است. 9 . متدين متعقل، به خود نگاه واقع‌بينانه دارد: گرايش اول اين است که متدين متعقل مي‌تواند به خويش واقع‌بينانه نگاه کند، همچنان که من مي‌توانم به شما واقع‌بينانه نگاه کنم؛ اگر روزي اين قدرت را پيدا کنم که به خودم واقع‌بينانه نگاه کنم، يعني اينکه بتوانم بدون هيچ‌گونه پرده‌پوشي‌اي با روح عريان خودم مواجه شوم، در آن صورت مي‌توانم نقاط قوت و ضعف خودم را بيابم، خطاها و صواب‌هاي خودم را بيابم. شما هيچ‌وقت دقت کرده‌ايد که در هم? اديان «توبه» تشويق مي‌شود، توبه نگاه کردن عيني[ ] و واقع‌بينانه به خود است، کسي که به خودش نگاه عيني نمي‌کند، نمي‌تواند توبه کند. کسي که مي‌تواند همانطوري که به ديگران نگاه مي‌کند، به خودش هم نگاه کند، چنين شخصي مي‌تواند توبه کند؛ چون اگر کسي به خودش نگاه عيني نکند، نمي‌تواند عيوب خويش را ببيند. آن کسي که به خودش به صورت عيني نگاه مي‌کند، مي‌تواند توبه کند. درواقع توبه يک نگرش بي‌طرفانه به خود است. شخصي که توبه مي‌کند، به خود بي‌طرفانه نگاه کرده است؛ و چون بي‌طرفانه و نه جانبدارانه به خودش نگاه کرده است، بدي‌هاي خودش را ديده است. اين که من بتوانم خودم را چنان ببينم که ديگران مي‌بينند و حتي نگاهي سخت‌گيرانه‌تر از نگاهي که ديگران به من دارند، به خودم داشته باشم، اين يک نگرش متعقلانه است. اين يک نوع طرز تلقي درست است، سعدي گفته است که: مرا شخص دانــاي مرشد شهــاب دو اندرز فــرمود بر روي آب يکي آنکه در نفس خوش‌بين نباش دگر آنکه در غير بدبين مباش در کِشتي استاد من دو اندرز به من داد، «به خودت خوش‌بين مباش» و «به ديگران بدبين مباش»؛ ما درواقع عکس اين کار را انجام مي‌دهيم، به خودمان خوش‌بين هستيم اما به ديگران بدبين هستيم؛ اينکه من بتوانم همچنان که به ديگران نگاه مي‌کنم و حتي سخت‌گيرانه‌تر به خودم نگاه کنم، به تعبير ابوسعيد ابوالخير «جلاد طبع» خودم باشم، طبع خودم را خودم تازيانه بزنم، اين نوع نگرش، نگرش متدينان متعقل است. متدينان متعقل نسبت به خودشان از همه بدبين‌تر هستند؛ به ديگران خوش‌بين و به خودشان


1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

 :صفحه

 ) نظرات شما:

 
 نام
 email
 سايت
 
 نام و آدرس پستي شما محفوظ است.

 تدين عقلي
 

 مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

 انديشه هاي نا ارسطويي ناصر خسرو
 

 از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 ملازمه روشنفكري و دين داري
 

 مروري بر تحولات ادبي در افغانستان
 خمسه اوليه
 مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

 دستي در واقعيت و سري در رويا
 روايتي ديگر از روايت آيينه
 

 چپ دست ها
 

 

 Powered and Designed by Iranwebs.com