صفحه اول | فصلنامه هاي منتشر شده | معرفي نويسنده گان | درباره ما |

 فصل نامه شماره :

 
معرفي

 مصطفي ملكيان

تحصيل در رشته مكانيك را در دانشگاه تهران به سال 1352 آغاز كرد. اما آن را رها كرد و به سراغ فلسفه رفت. او تحصيل در حوزه و دانشگاه را همزمان پي گرفت. وي در سال 1365 در رشته فلسفه موفق به اخذ مدرك فوق ليسانس شد و با اينكه تنها يك گام تا دفاع رساله ي دكتري فاصله داشت به دلايلي از دوره ي دكتري انصراف داد.

آثار منتشر شده: راهي به رهايي ، مشتاقي و مهجوري، مهر ماندگار.

 
 
تدين عقلي
 

كد مطلب :  11              تعداد دفعات نمايش : 2340                 

 

ميوه بعد از ماندن در يخچال هم بو دارند، اما هيچ‌کدام بوي خودشان را به صورت خالص ندارد. ما همه مثل اين ميوه‌ها مانندِ هم هستيم و به اين علت هم هست که مي‌بينيد زنده گي‌هايمان عين هم است و متفاوت نيستند، همه در جهت يک چيز مي‌کوشيم، همه يک گرايش داريم، و اگر انساني از اين ميان‌مايگي بيرون بيايد، اصلاً به نظر ما «نامتعارف» جلوه مي‌کند، چون فقط بوي خودش را مي‌دهد، از نظر ما واقعاً غير عادي است، حالا ممکن است ما بي‌ادبانه برخورد کنيم و بگوييم ديوانه و احمق است، ممکن است هم بي‌ادبانه رفتار نکنيم، بگوييم اين موجود عجيبي است، «عجيب است» يعني اينکه فقط بوي خودش را مي‌دهد، فقط مختصات خودش را دارد. رياضت، انسان را به اين حالت مي‌رساند که به انسان يک تفردي مي‌بخشد، يعني من فقط خودم هستم و اين «فقط خودم هستم» يعني من بوي همه را ندارم، فقط و فقط بوي اختصاصي خودم را دارم، افرادي که بوي اختصاصي خودشان را مي‌دهند - به همين تعبيري که من بيان کردم - هر چه بر اين نردبان رياضت بيشتر جلو مي‌روند، بيشتر به اين حالت مي‌رسند، ولي حتماً در يکي از ويژه گي‌هاي ديگر خواهم گفت که اين هيچ نوع حکمي هم براي اينگونه افراد پديد نمي‌آورد. خصيصه سوم؛ «ژرف بيني»: و اما اثر سوم رياضت اين است که به انسان عمقي مي‌بخشد که انسان‌هاي عادي آن عمق را ندارند، رياضت شخص را ژرف‌بين مي‌کند؛ سهراب سپهري شعر جالبي دارد، مي‌گويد که وقتي شما کفش نداشته باشيد، سنگ‌ها و فراز و نشيب‌هاي کوچه را بهتر احساس مي‌کنيد، پا برهنه مي‌فهمد که اينجا ريگ است، هرکه در زنده گي رنج بکشد، فهمش نسبت به کل عالم عميق‌تر مي‌شود و نسبت به همه عالم، فهيم‌تر و عميق‌تر مي‌شود. 6 . متدين متعقل به تدريج به مرحل? «خود فرمانروايي» مي‌رسد: و اما ويژه گي بعدي که اين هم به صورت ورزه‌اي است که بايد در درون خودمان پيدا کنيم، اين است که متدين متعقل بايد آهسته‌آهسته به مرحل? خود فرمانروايي برسد، نه اينکه براي هميشه در مرحل? «ديگر فرمانروايي» باقي بماند؛ باز هم براي اينکه مطلب را به ساده گي تبيين کنم، مثالي مي‌زنم: شما دقت مي‌کنيد که وقتي اصلاً پزشکي نخوانده‌ايد و از طبابت هيچ اطلاعي نداريد، در اين صورت بيمار مي‌شويد، بعد به پزشک مراجعه مي‌کنيد و به نسخ? او عمل مي‌کنيد، تا وقتي که در همين حالت جهل و بي‌خبري نسبت به طبابت به سر مي‌بريد، هر که - تا اين حالت جهل شما نسبت به طبابت باقي است - از شما بپرسد که، شما چرا به اين نسخه عمل مي‌کنيد؟ مي‌گوييد، چون آقا يا خانم دکتر گفته است، در واقع خودتان را حرف شنو، مطيع و مُنقاد «آقا يا خانم دکتر» نشان مي‌دهيد و البته اشکالي هم ندارد؛ اگر تا آخر عمرتان به همين حال باقي بمانيد، يعني تا آخر عمرتان، هيچ سواد پزشکي پيدا نکنيد، در آن صورت، تا آخر عمرتان هم هر وقت به نسخه عمل مي‌کنيد، همين را بايد بگوييد، بايد بگوييد که من دارم به نسخه عمل مي‌کنم چون «آقاي دکتر» يا «خانم دکتر» گفته است؛ تا در اين مرحله هستيد به تعبير تيليش در يک نوع «ديگر فرمانروايي» به سر مي‌بريد، فرد ديگري دارد به شما فرمان مي‌راند که در اين مثال، آن ديگري پزشک است، البته عيبي هم ندارد؛ ولي چه موقع اين بحث پيش مي‌آيد؟ وقتي شما بخواهيد اين جريان را تا آخر استمرار ببخشيد، اما اگر در جريان بيماري خودتان، آهسته‌آهسته، مثلاً به پزشکي علاقمند شديد و رفتيد پزشکي هم ياد گرفتيد، آن وقت يک روزي احساس مي‌کنيد که از امروز به بعد، من دارم به اين نسخه‌اي که پزشک نوشته عمل مي‌کنم، ولي ديگر نه به اين خاطر که پزشک نوشته است، از اين به بعد من خودم هم مي‌فهمم که همين نسخه، نسخ? درست است؛ خودم هم مي‌فهمم که براي علاج بيماري من، نافع‌ترين راه درمان، همين است. از اين به بعد هم ممکن است به همان نسخه عمل بکني ولي ديگر نمي‌گويي «چون پزشک نوشته است»، بلکه مي‌گويي خود من با اطلاعات پزشکي‌اي که دارم مي‌دانم اين نسخه، نسخ? وحيد، يگانه و منحصربه‌فردي براي بيماري من است. از اين لحظه به بعد ديگر شما، «خود فرمانروا» هستيد، خودتان داريد بر خودتان فرمانروايي مي‌کنيد، تدين در مرحله اول آن شکي نيست که «ديگر فرمانروايي» است، يعني در مرحله اول هر کس متدين مي‌شود، دارد از يک کسي به نام «خدا» فرمان مي‌برد، از يک کسي به نام «شارع» فرمان مي‌برد که کتاب مقدس و مذهبش براي او حکم يک نسخه‌اي را دارد که پزشکي نوشته است و به دليل آنکه آن پزشک اين نسخه را نوشته است، از اين نسخه تبعيت مي‌کند، ولي بايد آهسته‌آهسته بکوشد و چنان عمق ديني‌اي پيدا بکند و چنان فهم ديني او عميق بشود که بگويد، اگر خدا هم نمي‌گفت، همين درست بود؛ اغلب ما تا آخر عمر به اين مرحله نمي‌رسيم، چون ديانت عقلاني نداريم، تا آخر عمرمان همان حالت ديگر فرمانروايي را داريم، اثر ديگر فرمانروايي اين است که به تعبير ديگري که هگل و مارکس به کار مي‌برند، انسان از خود، بيگانه است، آدمي که ديگر فرمانرواست از خود بيگانه است، با خويش آشتي ندارد، چون هميشه خودش را مجزا از موجود ديگري مي‌داند که آن موجود ديگر گفته بکن، مي‌کند، گفته نکن، نمي‌کند، اما انساني که به اين مرحل? «خود فرمانروايي» برسد، آهسته‌آهسته مي‌گويد که نه، اگر خدا هم نمي‌گفت راهي جز اين نبود، عرفا معمولاً در هم? اديان و مذاهب مي‌بينيد از يک فازي به بعد، ديگر از خودشان نوعي خود فرمانروايي نشان مي‌دهند، البته اين نه به معناي اين است که ديگر اين نسخه‌اي را که در دينشان آمده است، بر نمي‌تابند و تحمل آن را ندارند، اينگونه نيست، بلکه ديگر به اين نسخه از آن رو که فلان بنيانگذار دين و مذهب گفته است، ملتزم نيستند، بلکه التزام آنان به خاطر دريافت شخصي خودشان است؛ اين که عارف مشهوري مي‌گفت که، تا کي مي‌گوييد که «حدثني فلان عن فلان عن فلان عن فلان عن فلان عن فلان» تا مي‌رسيد به رسول‌الله(ص) - چون در کتب حديثي ما اينگونه است، مي‌گوييم، «حدثني»، به من گفت فلاني که او از فلان کس نقل مي‌کرد و او از فلان کس ديگر و او از کي و او از کي تا مي‌رسيم به رسول‌الله(ص) - آن وقت عارف ما مي‌گفت، شما تا کي مي‌گوييد «حدثني فلان عن فلان عن فلان» تا مي‌رسيد به رسول‌الله(ص) من مي‌گويم «حدثني قلبي عن ربي» دلم از خدا و بدون واسطه شنيد؛ اين «دلم از خدا شنيد» به معناي عصيان نيست، بلکه به اين معني است که من ديگر الان فهميده‌ام که همين درست است، فهميده‌ام آنچه که خدا گفته است درست است و بنابراين ديگر بعد از اين التزام من به دين صرفاً به اين خاطر نيست که خدا گفته است، بلکه مي‌گويم چون خودم هم اين را فهميده‌ام. اين حالت، حالتي است که در انسان‌هاي فرهيخت? متدين پيدا مي‌شود ولي براي من و امثال من ممکن است تا آخر عمر چنين حالتي پيش نيايد و بنابراين بايد دائماً به ما قال فلان وفلان بگويند. آنها اشتباه نمي‌کنند، آنها مي‌فهمند، اما مخاطبانشان تا نگويند «قال فلان» و «قال فلان» قبول نمي‌کنند؛ هنوز نقلي است، هنوز سمعي است، هنوز خودش چيزي نيافته است، وگرنه شما نبايد اينقدر بگوييد کي گفته است، کي گفته است، بايد تا سخن را عرضه مي‌کرديد، آدمي که يک چنين وضعي را از سر گذرانده بود، مي‌گفت اين حرف حق است، احتياج ندارد بگوييد کي گفته است، هرکس مي‌خواهد گفته باشد، هر که نمي‌خواهد نگفته باشد، اين حرف درست است! اين هم حالتي است که باز هم يک آثار و نتايجي دارد. 7 . متدين متعقل در بي‌يقيني و عدم اطمينان و در عين حال طمأنينه زنده گي مي‌کند: و اما ويژه گي هفتمي که ما بايد با خودمان بورزيم اين است که در بي‌يقيني زنده گي کنيم، در بي‌يقيني زنده گي کردن به چه معناست؟ در جلس? گذشته بيان شد که انساني که متدين متعقل است، در نوعي امنيت خاطر زنده گي مي‌کند، ولي همان وقت بيان کردم که در جلس? آينده ويژه گي‌اي خواهم گفت که فکر نکنيد با اين ويژه گي که الان دارم مي‌گويم ناسازگار است؛ اين ويژه گي که الان مي‌گويم همان ويژه گي است که بيان مي‌کند انسان متدين در بي‌يقيني زنده گي مي‌کند، به اين معنا که اگر بنابراين باشد که براي مدعيات ديني و مذهبي، بخواهد برهان اقامه شود، حتي به سود يک مدعاي ديني و مذهبي هم برهان عقلي خدشه‌ناپذير وجود ندارد، يعني اينگونه که من بتوانم براي شما اثبات کنم که «مجموعه زواياي مثلث 180 درجه است»، «زاويه تابش نور با زاوي? بازتاب نور مساوي است»، «ترکيب مولکولي آب H2O است»، «حاصل ضرب فشار يک گاز در حجم يک گاز مقداري ثابت است»، هيچ وقت نمي‌توانم به همان صورت براي شما ثابت کنم که «خدا وجود دارد»، هيچ وقت نمي‌توانم ثابت کنم که «زنده گي پس از مرگ وجود دارد»، هيچ‌وقت، هيچ دليلي که هيچ متفکري نتواند در آن خدشه کند، هيچ متفکر دقيق‌النظري نتواند در مقدمه‌اي از مقدماتش تشکيک بکند، بر مدعيات ديني وجود ندارد، يعني مدعيات ديني اگر چه «خِرَدستيز» نيستند ولي «خِرَدگريز» هستند.


1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

 :صفحه

 ) نظرات شما:

 
 نام
 email
 سايت
 
 نام و آدرس پستي شما محفوظ است.

 تدين عقلي
 

 مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

 انديشه هاي نا ارسطويي ناصر خسرو
 

 از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 ملازمه روشنفكري و دين داري
 

 مروري بر تحولات ادبي در افغانستان
 خمسه اوليه
 مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

 دستي در واقعيت و سري در رويا
 روايتي ديگر از روايت آيينه
 

 چپ دست ها
 

 

 Powered and Designed by Iranwebs.com