حال، مسأله نخستين هستي راکه براي ناصرخسرو عقل باشدبه صورت دوپرسش زير مطرح مي کنيم:
1. چرا و چگونه اين نخستين هستي بايد از نيستي پديد آيد؟
2. چرا و چگونه اين نخستين هستي بايد عقل باشد.
ناصر خسرو پاسخ پرسش اول را بر اساس بطلان تسلسل مي دهد . وي مي گويد چون برآمدن چيز ازچيز يا هستي از هستي نهايت نخواهد داشت، نخستين هستي بايد از نيستي پديد آمده باشد. (9) اين فکر باربار در خوان الاخوان و زاد المسافرين پرورانده شده است و چند فراز مهم از انديشه ي نا ارسطويي ناصر خسرو دراين متن ها فراهم آمده . پاسخ دوم ناصر خسرو در برابر پرسش دوم که چرا عقل نخستين و يگانه مبدع باشد به منابع اصلي دين يعني قرآن و حديث استوار گردانيده شده. «واژه ي عقل و مشتقات آن در حدود 48 بار در قرآن تکرار شده است». (10) دراين کتاب (قرآن) گاهي خداوند با عتاب امري مي کند که تدبر و تعقل کنيد، نمي توانيد به آسمان ها نفوذ کنيد الاباسلطان ، با علم، با خرد و فهم .
«برتو قرآن را نازل کرديم تا بر امتت آنچه فرستاده شده بيان کني ، که عقل و فکراست کار بنده».(11) ناصر خسرو به اين آيه ها آگاه است، با روش تأويل عقل را همچون نخستين آفريده مبدع از متن کتاب الله و حديث بيرون مي کشد. در خوان الاخوان نخست به آيه اي از قرآن و بعد به حديثي از رسول الله (ص) استناد مي کند. اينجاست که روش تأويل را در مقام استاد مسلم تأويل به کار مي گيرد و رأي مستقل خود را در برابر فکر يوناني، مستند به اسناد قرآني، اسناد بدست آمده به برکت تأويل ، به کرسي مي نشاند.
« هوالذي خلقکم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم يخرجکم طفلا ثم لتبلغوا اشد کم ثم لتکونوا شيوخا و منکم من يتوفي من قبل و لتبلغوا اجلا ً مسمي و لعلکم تعقلون» (12)
اين آيه را ناصر خسرو در خوان الاخوان بدينگونه به فارسي دري گزارش مي کند: « اين همه احوال مردم [= آدمي] را [خدا] ياد کرد و به آخر گفت مگر به عقل برسيد. از بهرآنکه اصل آفرينش از عقل رفته بود و چاره نيست از بازگشتن هر چيزي را کز چيزي پديد آيد به آخر کار به آنچه از او پديد آمده باشد. پس گفتار خداي به آخر کار مگر شما عقل را در يابيد همي دلالت کند که [نخست] پديد آمد بوده است [و] به آخر پديد آمده اي که درمردم است [ومردم] به آخر کار خويش همي بدو[= به عقل] خواهند رسيدن.»
منبع دوم ناصر خسرو براي «افشاي عقل» و انگشت نما کردن آن به حيث «نخستين چيز» نخستين آفريده حديث مشهوري است که عالماني مثل غزالي در(المعارف العقليه) و قطب الدين شيرازي در(درة التاج) بار ها به آن استناد کرد اند، عين سخن ناصرخسرو و يا به زبان ديگر گزارش او را از اين حديث نقل مي کنيم.
«نخستين چيزي که خدا بيافريد عقل بود. مراورا گفت پيش آي، پيش آمد، پس گفت باز پس شو، بازپس شد، سپس خداي تعالي سوگند ياد کرد به عزو جلال خويش که چيزي نيافريدم گرامي تربرمن از تو، به توثواب دهم و به تو عقاب کنم».
به هر روي در راستاي اين مباحث و برگستره هاي نظيرآن، او روش هاي مستقل فکر و انديشه هاي ابتکاري به ميدان مي فرستد ، درحاليکه مرد بسيار دانشمند و متفکري مثل بوعلي مجاب مي شود، از يک سو در برابر حکم هستي هست و همه چيز جز از هستي نمي تواند برخيزد(فکريوناني) عقب مي نشيند و از سوي ديگر دغدغه ي دين داشتن واين که قادراست هستي را از نيستي بيافريند، نگرانش مي سازد، چنانکه براي نجات به چار جويي هاي منطقي و کلامي متوسل مي گردد.
«درانديشه ي اصلي جهان شناسي نو افلاطوني و رستگاري شناسي اسماعيلي، چنانکه در مکتب النسغي مطرح شده است، آن است که تنها ازطريق کمال يافتن انفاس انساني است که کمال مي تواند به عالم ابداع باز گردد.... جهان شناسي نو افلاطوني اسماعيلي به طورعموم درنکات اصلي اش مورد قبول مؤلفان فاطمي و ازجمله ناصر خسرو قرارگرفت و ناصر خسرو در نظام ما بعدالطبيعي خودش بعضي ازجنبه هاي آن را اصلاح و بعضي را تفصيل داد». (13)
دراين داوري به صورت کلي مناقشه اي نيست، چرا که خود ناصر خسرو هم درموارد قابل ملاحظه و همين طور ذيل بيت سي و يکم از قصيده ي احمد بن حسن جرجاني مي گويد:
«سخن چراکه چهاراست: امر و باز ندا/ سه ديگرش خبراست و چهارم استخبار؟» از معلم اول به عنوان خداوند منطق وفيلسوف منطقي ياد مي کند. (14)
سجستاني و ابوحاتم رازي هم بر تاثير تفکر نو افلاطوني و انديشه يوناني بر جهان شناسي و انديشه اسماعيلي باور داشته اند. انديشه هاي مانوي نيز داراي مشابهت هاي جدي دراين رستگاري شناسي مي باشند، به ويژه با موقع بحث نسفي و سجستاني درباره ي نفس کلي و راه هاي کمال آن ازطريق انفاس انساني. با اين وصف اگراز ناصرخسرو بپرسيم «برترين و سزاوار ترين هستي چيست؟ از او پاسخ مي شنويم آنچه بيشترين و نابترين است، آنچه از هرگونه ماده هيولايي منزه ، آنچه مطلقاً از همه چيز مبراست.» گرچه ناصرخسرو تحت تأثير«انديشه يوناني» به پرسش ما چنين پاسخ مي دهد، بايد مراقب بوده باشيم تأثير «انديشه يوناني» را با «انديشه يوناني» يکي نگيريم. (15)
درتفکريوناني محرک اول که «به حرکت درمي آورد وخود حرکت نمي کند» مفهوم خدا راتداعي مي کند يعني اين محرک اول مي بايد«خدا» باشد.اما، اين خدا خداي مبدع سامي – اسلامي نيست، چرا که اين محرک نا متحرک چيزي را از «نه چيز» نمي آفريند، ابداع نمي کند، تنها مفهوم و تصور«اول بودن» است که ميان خداي يوناني و خداي اسلامي شباهت ايجاد مي کند، و اين شباهت به وسيله نوعي «سوء تفاهم» و طومار وار خود را مي گشايد. در متن اين گشايش «خداي ارسطو محرک نامتحرک ، هرچند اندک شباهتي به خداوند قرآن دارد، اما مشکل اين است که در ماوراء الطبيعه ي ارسطو نه يک محرک نا متحرک بلکه چهل و هفت و گاه پنجا وپنج محرک نا متحرک وجود دارد. اين امر هيچ شباهتي با خداي واحداسلامي ندارد». (16)
اگربخواهم از تو دليل برابداع
چي آوري که عيانم بدوکني اخبار؟
چه چيزبود نه ازچيز، چون نمايي چيز
چگونه داني کرد آشکار اين اسرار؟
درجواب اين ابيات (43 – 44) درپاسخ پرسش هاي احمد بن حسن جرجاني، ناصرخسرو بر ارسطو معترض ميشود که چرا پذيرفته است جهان قديم است؟ وي با جرأت و شجاعت بي نظير برارسطو و دهريان بر مي آشوبد که «عالم قديم نيست سوي دانا». (17)
درمتافيزيک زکرياي رازي پنج اصل وجود دارد که همه ي آنها قديمي اند. يکي از آن پنج، هيولي اولي و ديگر زمان مطلق يا دهر است . به خاطراين «دهريت» ناصر خسرو و رازي با کلمات «هوسباز» ، «غافل» و نادان ، که جسارت مي ورزد ، مورد حمله قرار مي دهد. البته ابن سينا نيز رازي را «فضول» مي نامد. ابو حاتم رازي «ملحداش» مي خواند و ابن ميمون «بيماري مبتلا به هذيان». (18)
قول پذيرفته است که متفکران مسلمان کوشيده اند آراء اسلامي خود را تفکر يوناني همساز بسازند، مخصوصاً با آراء افلاطون و ارسطو. (19) دراين ميان اما، ناصر خسرو از معدود بزرگان انديشه و خرد اسلامي است که کوشيده اند تفکر يوناني را بر قرآن وحديث عرضه کنند. قرآن و حديث را ملاک قرار داده اند، از روزگار الکندي(185 ق/ 79 م) به بعد متفکران مسلمان اعم از فيلسوف، متاله ،منطقي و متکلم سعي کرده اند در حد محقق و شارح باقي نمانند. «مي دانيم که بسياري از علماي اسلامي منکر ده مقوله ي ارسطويي هستند. صاحب البصائرالنصيريه بيش از چهار مقوله قائل نيست. شيخ اشراق مقولات را پنج تا مي داند. به چهار مقوله ابن سهلان قائيد است. برعلاوه حرکت را مقوله ي جداگانه مي شمارد. بو علي و صدرالمتألهين در تفاوت جسم طبيعي و جسم تعليمي بياني دارد که طبق آن بيان مقوله «کم» را از رديف مقولات عرضيه بايد خارج کرد. «20»
اما، فرق است ميان مخالفت يا موافقت با بحث پاره اي از داده هاي منطقي، بيرون راندن مثلاً مقوله ي «کم» از جمع مقولات عرضيه، يا بي اعتنايي به يک گزاره ي انشايي يا تقسيم قواي نفس يا تشکيک در «اصل الاصول» و پي افگندن بنياد يگانه و کار ساز در باب مقولاتي مانند نيستي، هستي و خدا، و در روش شناسي ، وضع و کار بست منسجم «تأويل» همچون متد تفسير متن. تصحيحاتي که ناصر خسرو به طريق نظام ما بعد الطبيعي خودش برکل جهان شناسي نو افلاطوني اسماعيلي وارد مي کند، تأکيد ها و جستار هاي جسورانه ي او، پنجره گشوده و جهاني را مي سازد که در چشم اند از وسيع آن جلوه هاي انساني و کيهان از يکديگر عبور مي کنند تا يگانگي معنوي پديد آورند. شايد سخنان «کوربن» بتوانند ، مقصود ما را بهتر بيان کنند به زبان ديگر مي خواهيم آن سودا و غوغا را در روش بيان «کوربن» به تماشا بنشينيم.
«صورت انساني وظيفه نجات کيهان را به عهده دارد، زيرا بازگشت به عالم ديگر، يعني عالم موجودات روحاني، گذار به حالتي از وجود است که درآن حالت همه چيز، صورتي ازحقيقت انساني به خودمي گيرد، به دليل اينکه تنها وجودانساني داراي زبان ونطق است. بنابراين امورازطريق انسان راه"اصل" خود را پيدا ميکند.»(21)
ازناصر خسرو آثار قابل ملاحظه اي در دست داريم. چه منظوم و چه منثور. متافزيک ناصرخسرو را مي توان در رسائل شش فصل، گشايش و رهايش، خوان الاخوان، زادالمسافرين، و جامع الحکمتين، که دران نظريات متفکران و فلاسفه ي مسلمان را با قياس به حکمت اسماعيلي بر رسيده است مطالعه کرد. از شماري قصايد او هم مي توان نکات و دقايق مهم حکمي و کلامي به دست آورد.