صفحه اول | فصلنامه هاي منتشر شده | معرفي نويسنده گان | درباره ما |

 فصل نامه شماره :

 
معرفي

 گونتر ويلهلم گراس نويسنده مجسمه ساز و نقاش آلماني كه زادروز وي 16 اكتبر 1927 ميلادي مي باشد. او عضو برجسته گروه 47 و از نويسندگان بزرگ و معروف آلمان است.

 
 
چپ دست ها
 

كد مطلب :  1              تعداد دفعات نمايش :                  

 

اريش به من خيره شده است. من هم يک لحظه از او چشم بر نمي دارم. هر دو سلاح به دست داريم و مصمم هستيم، سلاح هايمان را عليه يکديگر به کار ببنديم و به همديگر صدمه نيز بزنيم. سلاح مان پُراست. تفنگ هايي را که درمدت تمرينات مکرر آزموده و بي درنگ پس از تيراندازي با دقت تميزشان کرده بوديم، به سوي هم نشانه رفته ايم. مگر سرد آن ها آهسته آهسه گرم مي شود. به مرور زمان چنين ابزار آهني براي تيراندازي ، بي خطر به نظر مي آيد، درست مثل اينکه آدم دستکش سياهي بپوشد و يک خود نويس يا يک دسته کليد سنگين را هم همين طور در دست بگيرد و عمه جان ترسويي را با آن چنان بترساند که او شروع به چيغ و فرياد کند. اين را هم ميدانيم که اريش نيز حتي يک ثانيه در مورد شوخي بردار نبودن وسيله يي که در دست من است به خودش ترديد راه نمي دهد. افزون براينها، حدود نيم ساعت پيش بود که سلاح ها را بازکرديم ، تميز کرديم، دوباره بستيم، پرشان کرديم و حتي ضامنشان را هم آزاد کرديم، هيچ کداممان خيال پردازي نمي کنيم، براي انجام مقصود مان خانه ي کوچکي را که اريش تعطيلات آخر هفته اش را درآن مي گذراند، در نظرگرفتيم. از آنجايي که اين عماره ويلايي تا نزديک ترين ايستگاه قطار بيش از يک ساعت پياده فاصله دارد، يعني کاملاً دورافتاده است، مي توان حدس زد که هيچ گوش نا خواسته اي، به معناي واقعي کلمه، صداي گلوله را نخواهد شنيد. اتاق پذيرايي را از اثاث خالي کرديم و تابلوها را ، به خصوص صحنه هاي شکار و زندگي با گوشت شکار را از ديوار ها برداشتيم . آخر، گلوله ها نمي بايست به صندلي ها ، کمد هاي براق و نقاشي ها با آن قاب هاي گران قيمتشان اصابت مي کرد. به آيينه يا چيني ها هم نمي خواستيم صدمه يي بزنيم. هدف فقط خود مان بوديم. ما هردو چپ دست هستيم . با همديگر در اتحاديه آشنا شديم، شما مي دانيد که چپ دست هاي اين شهر، مثل همه کساني که عيب و نقصي مادر زادي دارند، به ناچاراتحاديه اي را تشکيل داده اند. ما به طور منظم همديگر را ملاقات مي کنيم و سعي داريم فوت وفن هايي را که متأسفانه در آنها بسيار ناشي هم هستيم، به همديگرياد بدهيم . مدت مديدي يک راست دست مطيع و حرف شنو به ما درس مي داد. متأسفانه حالا ديگر نمي آيد، آقايان روئسا از روش تدريس او ايراد گرفتند و صلاح ديدند که اعضاي اتحاديه خود شان به تنهايي از اول همه چيز را ياد بگيرند. به اين ترتيب اکنون ما به طور مشترک و به دلخواه خود مان بازي هاي دسته جمعي را که هرکدام براي خود مان پيدا کرده ايم با تمرين مهارت هايي از قبيل نخ کردن سوزن با دست راست، ريختن چاي با دست راست و باز و بسته کردن دکمه ها با دست راست، قاطي کرده ايم. در قانون ما آمده است «ما نمي خواهيم تا زماني که راست هم مثل چپ شود آرام بگيريم.» اين جمله هر چقدر زيبا و پر قدرت باشد، به هر حال کاملاً چرند است. بنابرين هرگز آن را درعمل به اجرا در نمي آوريم. جناح تند روي اتحاديه ما مدت هاست که خواستار است روي اين جمله خط بکشيم و به جايش بنويسيم :« ما ميخواهيم به دست چپ خود افتخار کنيم و نمي خواهيم از انجام مهارت هاي مادرزاد مان خجلت بکشيم.» مسلما اين شعارهم درست نيست و تنها شر و شور و اثربخشي اين کلام ودست ودلبازي احساسات مان مارا وا مي دارد از آن دفاع کنيم. اريش و من که هردو از جناح تندرو به حساب مي آييم، به خوبي ميدانيم که شرم و خجلت ما چه ريشه يي عميقي دارد. خانه پدري، مدرسه و بعدها نيز دوران سربازي هيچ کدام نتوانسته به ما بياموزد که اين ويژگي خاص ناچيز را- ناچيز در مقايسه با خصوصيات غير عادي بزرگترها- آن گونه که لايقش هستيم، تحمل کنيم. قضيه با گرفتن دست بزرگت تر ها در کودکي شروع ميشود: اين عمه ها و خاله ها و دايي ها و عمو ها ودوستان از طرف مادر و همکاران ازطرف پدرکه با همه شان هم مي بايست دست مي دادي،همه افق کودکي رابه تيرگي مي کشيدند ونتيجه چه بود: «نه، با اين دست بي ادبيه، با اويکي دست خوبه. اون دستي که هوش و مهارت ازاون مي باره، همون دستي که دست حقيقيه،دست راست!» حتي تصاوير هراس آور خانوادگي دراين قضيه دخيلند. شانزده ساله بودم که براي اولين بار دست يک دختر را گرفتم. مايوسانه گفت:«آخ، چپ دستي؟» و دستم را رها کرد. چنين خاطراتي در ذهن آدم مي مانند و اگربخواهيم اين عبارات را که اريش و من آن ها را يادداشت هم کرده ايم، در کتابخان بنويسم، بايد آن ها را فقط تحت عنوان يک ايده آل که دست نيافتني است. نامگذاري کنيم. حالا اريش لب هايش را به هم فشار ميدهد و چشمانش را هم تنگ مي کند. من هم همين کار را مي کنم. ماهيچه گونه مان مي پرد، پوست پيشمانيمان کشيده ميشود و دماغمانتير مي کشد. اکنون اريش شبيه هنرپيشه اي شده است که حالا چهره اش را در بسياري از صحنه هاي مشابه آن ديده ام. اين چهره کاملاً برايم آشناست. نمي دانم آيا مي توانم فرض کنم که اين شباهت منحوس با يکي از قهرمانان دو شخصيتي پرده ي سينما در مورد من هم صدق مي کنديانه؟ حتي ممکن است به نظر برسد گريم شده ام وخوشحاليم که کسي ما را نمي بيند. آيا ممکن نيست که شاهد ناخواسته اي ما را ببيند و پيش خود فکر کند، دو مرد جوان ميخواهند از روي احساسات حاد رمانتيکي خود باهم دوئل کنند؟ حتماً هردوي آنان خواهان يک زن واحد هستند يا يکي از آنان بي شک توهيني به ديگري کرده است. يک دشمني خانوادگي که نسل اندر نسل ادامه يافته است، معامله اي بر سر آبرو و شرافت، بازي خونيني بر سر خوشبختي و بد بختي. تنها دشمنان اين طوربه هم خيره ميشوند. به اين لب هاي به هم فشرده و پريده رنگ، به لرزش پرده دماغشان نگاه کن. ببين اين جويندگان مرگ، نفرت را چگونه ميجوند. ما باهم دوست هستيم. حتي با وجود اينکه مشاغلمان بسيار باهم متفاوت است، اريش مدير يکي از بخش هاي يک فروشگاه است، من هم شغل پر درآمد تعمير ابزار ظريف و دقيق را انتخاب کرده ام. باوجود اين ميتوانم بين خود مان علايق بسياري را که براي دوام بخشيدن به دوستي ضروري هستند، نام ببريم. اريش نسبت به من بيشتر عضو اتحاديه بوده است. آن روز را خوب به ياد دارم که با خجالت و کمرويي و درحالي که لباس مهماني پوشيده بودم، وارد رستوراني که پاتوق خربي ها بود شدم، اريش به طرفم آمد و محل رختکن را که درست نمي شناختم، نشانم داد. با اين زيرکي اما بدون کنجکاوي که آدم را نا راحت مي کند، به من نگاه کرد و سپس با همان لحن خاص خودش گفت: «مطمئن هستم که مي خواهيد به ما بپيونديد و کمرويي را کاملاً کناربگذاريد. ما براي کمک به يکديگر اينجا هستيم». همين الان گفتم «خربي ها» اين نامي است که ما رسماً خود را بدان مي ناميم. اما همين نامگذاري هم به نظر من ، مانند بخض عظيمي ازقوانين مان، نامؤفق بوده است. اين نام به وضوح نشان نميدهد که چه عواملي ما را به يکديگر پيوند مي دهد واساساً نيرومند ترمان ميسازد. بي شک نام بهتري هم مي توانست براي ما وجود داشته باشد. بهتر بود به اختصار چپي ها يا حتي خوش آهنگ تر از آن برادران چپي ناميده مي شديم. خود تان حدس مي زنيد که چرا مي بايست از ناميدن خود مان به اين نام ها صرف نظر مي کرديم. هيچ چيز نا مناسب تر و نا راحت کننده تر از آن نميبود که ما را با انسان هاي تأسف باري مقايسه کنند که طبيعت تنها شرط بشر بودم، يعني قابليت عشق را از آنان سلب کرده است. کاملاً برعکس، ما گروهي از افراد بسيار جورواجور هستيم و به جرأت مي توانم بگويم که خانه هاي ما در زيبايي و حيا رفتار شايسته، چيزي از بانوان راست دست کم ندارند. بله اگر محتاطانه هم بسنجيم، تصويري غيراخلاقي به دست خواهد آمد که سبب ميشود برخي حتي دلشان بخواهد براي سلامت روحش هم که شده کشيش کليسايشان آنان را از منبر اينگونه خطاب کند:«آه ، اي کاش شما همگي چپ دست بوديد.» امان از دست اين نام هاي ناخوشايند اتحاديه ها. حتي مدير کل اتحاديه مان که کارمند عالي رتبه شهرداري در بخش ثبت احوال است و افکاري بسيار ريئس مأبانه و متأسفانه سلطه جويانه دارد، ناگزيرگاه و بي گاه مي پذيرد که ما نام مناسبي نداريم. اوناچارمي پذيرد که ما واژه ي «چپ» را کم داريم ونه خربي هستيم و نه خربي فکر مي کنيم، نه خربي احساس مي کنيم و نه خربي عمل مي کنيم


1

2

 :صفحه

 ) نظرات شما:

 
 نام
 email
 سايت
 
 نام و آدرس پستي شما محفوظ است.

 تدين عقلي
 

 مقدمه اي بر شاهكار ها و مضامين پايا در ادب ما
 

 انديشه هاي نا ارسطويي ناصر خسرو
 

 از واژه هاي اشك تا قطره هاي شعر
 ملازمه روشنفكري و دين داري
 

 مروري بر تحولات ادبي در افغانستان
 خمسه اوليه
 مرور كوتاهي بر نثر داستاني معاصر دري
 

 دستي در واقعيت و سري در رويا
 روايتي ديگر از روايت آيينه
 

 چپ دست ها
 

 

 Powered and Designed by Iranwebs.com